close
چت روم
استاد قریشی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
استاد قریشی


سلام دانشجو هستم اسمم وحیده ، ما استادی به نام اقای قریشی داشتیم همیشه غد بود اعصاب نداشت سر چیز کوچیک با بچه های دانشگاه بحث میکرد ، فکر کنم موقعه ی امتحانات بود همه منتظر بودن تا اقای قریشی سوال های امتحانی رو بیاره ولی خبری نشد هر چی دنبالش گشتن زنگ زدن پیداش نمیکردن ، بخاطره همین امتحان رو گزاشتن واسه فردای اون روز، یادمه اون روز با دوستام کلی گشتم و رفتم طرف خوابگاه دم یکی از اتاق ها شلوغ بود منو دوستم رفتیم بیینیم چه خبره ، طرف میگفت اقای قریشی رو بردن بیمارستان از بالای خونه پرتش کردن و پاش شکسته، اون شب گذشت روز بعد منو بچه ها رفتیم بیمارستان اقای قریشی حالش بد نبود ، یکی از بچه ها قضیه رو پرسید که چطوری از بالا پرت شده قریشی میگفت دیشب که من تنها بودم مجبور شدم برم بالا پشت بوم برای وصل کردن انتن ، چون سیم انتن بخاطر باد شدیدی که میوزید در اومده بود کارم تموم شده بود موقعه ی برگشتنم خواستم برم طرف پله که بیام پایین ، دست سبکی شونه های منو گرفت کمی به عقب و بعد به جلو پرتم کرد من هوشیار بودم وقتی افتادم دست و پام درد میکرد نمیتونستم بلند شم نگاه به بالای پشت بوم کردی یک دختر چاقی رو دیدم که بالای پشت بومه هر چی دقت کردم قیافش رو ندیدم از شدت درد پام چشمم رو بسته بودم و ناله میکردم وقتی چشمم رو باز کردم دیدم دختره به طرز عجیبی غیب شد من چون کاری از دستم بر نمیومد چشمم رو بستم خوابیدم صبح خانمم منو میبینه که کف حیاط افتادم ولی باور نمیکرد

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 26 شهريور 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 126 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
الهام 22:41 - 1396/9/16
خوب برای همین قدیمیان میگن بالای پشت بوم یا سر چاه یا کلا جاهای بلند نرین چون شیطون هولتون میده !!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)