close
چت روم
داستان عروسی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان عروسی


سلام این موضوع واقعیت داره و برمیگرده به چند سال پیش تو عروسی دختر داییم، عروسی تو باغ بود شب موقع ی رقص و آواز یکی از دوستام زنگ زد بهم من مجبور شدم از این صدا و شلوغی دور بشم بخاطر همین گوشی رو قطع کردم رفتم دور تر صدا که کم تر شد خودم زنگ زدم به دوستم تا ببینم چکارم داره، رفیقم در مورد کامپیوتر چندتا سوال داشتمن اعصابم کمی خورد شد و گله کردم از این کارش کلی معذرت خواست و گفت داداش بخدا واجبه کارم، در حین صحبت کردنمون چشمم به بالای تپه ای افتاد دیدم یکی داره طرفم میاد لباس گشادی داشت مثل لباس عرب ها ولی رنگش تیره بود دقیق نمیدونم، به دوستم گفتم یک لحظه،دیدم کم کم سرعت طرف داره زیاد میشه بدنم شروع کرد به لرزیدن خیلی ترسناک بود اون جوری حرکت میکرد که من حس بدی بهم دست میداد و توی اون قسمت باغ منم تنها بودم دیگه بدتر، فاصله ی اون خیلی دور بود ولی کاملا واضح بود دیدم داره میدوه یهو به خودم اومدم پا به فرار گزاشتم صدای عجیبی رو شنیدم خیلی عجیب باعث شد بدتر فرار کنم و هی پشت سرم رو نگاه میکردم گوشی رو هم قطع کرده بودم سریع دویدم طرف عروسی اخرین باری که نگاه کردم به پشتم اثری از اون نبود ولی با دیدن این صحنه سرعتم بیشتر شد یکی از اقواممون که همونجا زندگی میکرد منو دید که در حال دویدن هستم رفتم طرفش گفت نیما چی شده چته؟ چرا رنگت پریده؟ قضیه رو تعریف کردم گفت اینجا این چیزا هست الکی نرو اینور اونور، دستم رو گرفت برد پیش همه بهم اب آورد، کمی خیالم راحت شد ولی تو شوک بودم و هستم 

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 26 شهريور 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 115 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)