close
چت روم
ارسالی از هانیه:مادرم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از هانیه:مادرم


این قصه برمیگرده به دوران جوونی مادرم، من اسمم هانیه هست هجده سالمه از مازندران مادر من قبل ازدواج یک اتفاقی براش افتاد که براتون میگم ، مادر من عادت قبلا عادت داشت شب ها با مادرش بره مسجد دعا بخونه مادرم خیلی مذهبیه ، اون از بچگی علاقه ی زیادی به نماز و روزه داشت چون مادرش عادتش داده بود، یکی از شب هایی که مادرم و مادربزرگم اماده شده بودن برن مسجد مادربزرگم به مادرم میگه از کوچه ای بریم این بار راهمون دور نشه ، کوچه ها خلوت بود تو یکی از کوچه ها مادرم یک پیرمردی رو میبینه که داره با خشم نگاهش میکنه مادرم کمی میترسه یک وقت اذیتشون نکنن بخاطر همین مادرم به مادربزرگم میگه برگردیم مادربزرگم علتش رو میپرسه و مادرم اشاره میکنه به پیرمرده مادربزرگم هرچی دقت میکنه پیرمرده رو نمیبینه مادرم میگه این پیرمرد که جلوی خروجیه کوچس دیگه ببینش مادربزرگم باز میگه دخترم من پیرمردی رو نمیبینم مادرم تعجب میکنه و راهشونو ادامه میدن وقتی نزدیک پیرمرده میشن مادرم میگفت پیرمرده حمله ور شد طرفش که مادرم کلی جیغ زد و مادرش رو صدا میزد مادربزرگم تعریف میکرد با این حرکتایی که مادرم در اورده بود اونم ترسیده بود، مادرم کلی چشمشو میبنده صلوات میفرسته تا غیب میشه مادربزرگم چون قضیه رو فهمیده بود سریع برگشتن خونه، مادربزرگم تعریف میکرد مادرم تا چند وقت میلرزید و با کسی زیاد حرف نمیرد

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 26 شهريور 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 86 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)