close
چت روم
ارسالی از مهدیه.دخترخالم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مهدیه.دخترخالم

http://www.toptenpack.com/wp-content/uploads/2016/01/Horror-new-hd-wide-wallpapers.jpeg

سلام مهدیه هستم از مشهد این داستانی که میخام بگم کاملا واقعیه که برا دختر خالم اتفاق افتاده اون همیشه میبینه اینم یکی از اتفاقاشه.از زبون خودش میگم:یه روز صبح که خونه مامانم بودم بیدارشدم دخترمو فرستادم مهد٬داداش کوچیکم که اسمش علیرضاس رو هم بیدارکردم رفت مدرسه مامانمم رفت سرکار.منم دیدم هم تنهام هم بیکارگفتم بخوابم.هنوز خوابم نبرده بود که صدای در حالو شنیدم که باز شد و یکی اومد داخل من چون پشت اپن خواب بودم نمیتونستم ببینمش واسه همین چشماموهم باز نکردم راستش خیلیم ترسیده بودم چون میدونستم اونموقع هیشکی نمیاد خونه.همینطور تو خونه راه میرفت که یه دفه اومد پایین پای من وایستاد قشنگ پاهاشو احساس میکردم(من به پشت خوابیده بودم)که یهو روم سنگین شد دستاش گذاشته بود رو گلومو فشار میداد.داشتم خفه میشدم که تو دلم گفتم یا زهرا یه ذره دستام جون گرفتو هولش دادم از بالام رفتو سبک شدم.ازترس قفل کرده بودم نه میتونستم چشامو باز کنم نه اینکه بلندشم برم بیرون ولی هنوز صدا پاشو میشنیدم.خلاصه بعد یه ربع فک کردم رفته پاشدم نشستم دیدم هیچی نیس.میخاستم پاشم برم بیرون دیدم از تو حموم صدای اب میاد(حموم بیرون از حاله روی راه پله اس)اصلاًحواسم نبود فک کردم یادشون رفته شیر ابو ببندن.هنوز به در حال نرسیده بودم که برم شیرو ببندم یهو در باز شد علیرضا(داداشم)لخت بایه شلوارک اومد داخل گفت نترس من اینجام.باز درو بست رفت.منم خیالم راحت شد برگشتم که برم بشینم یادم اومد علیرضاکه رفته مدرسه... دیگه داشتم از ترس میمردم همونجا نشستمو گریه میکردم که باز در بازشدو مامانم اومد نشست کنارم منم از خدا خواسته همرو واسش تعریف کردم که چیشده.خوب به حرفام گوش کرد بعد دستمو گرفت گفت هیچی نیس نترس.یه دفه چشام سنگین شد تا چشم باز کردم دیدم هیچکس نیس... دیگه کلاً مردمو زنده شدم تادخترم از مهد اومد. بعد این قضیه تا چند وقت هنگیده بودم.ولی هنوزم به صورتای مختلف میبینمشون.امیدوارم برای شما اتفاق نیفته. ممنون که خوندین😊

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 89 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
الهام 23:07 - 1396/9/16
من از نظرات خانوم مینا گلرو تعجب میکنم با اینکه خودشونو تجربیاتی در این زمینه ها داشتن و اونم خیلی واضح و قوی !! بازم در مورد دیگران همیشه با شک و تردید نظر میده !!!!!
پاسخ : بنظر من ربطی به تجربیات آدم نداره ، بعضی از داستان ها ممکنه حتی شمارو هم به شک و تردید بندازه ... این یک چیز طبیعیه

مارال 1:41 - 1396/1/27
واسه من اتفاق بیفته شک ندارم میمیرم از ترس

مینا گلرو 23:43 - 1395/12/3
وجدانا راست بود؟

hannane 0:02 - 1395/6/12
یا امام قریب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)