close
چت روم
داستان ارسالی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی

سلام من روح الله هستم ۳۰ساله ازیاسوج روستای سرآبتاوه جونم براتون بگه که داستان که نه بلکه واقعیت ازجایی شروع شدکه یک شب من وبچه های فامیل قرارشدتفریحی برای دوشب بریم کوه ورفتیم شب که شد آتیشی برپا کردیم که روشناییش کوه مقابل رو نشون میداد خلاصه نشستیم کنارآتیش وگرم صحبت کردن ازجن شدیم هرکسی هرخاطره ای شنیده بود یا برایش اتفاق افتاده بود برزبان آورد ومن این وسط مسخره می کردم ومیخندیدم تااینکه صبح شدورفتیم گردش وتفریح توکوه عصرکه شد رسیدیم کناریک غار تاریک ونمناک قرارشد همانجاشب روبمونیم وسایل روزمین گذاشتیم ورفتیم هیزم برای آتیش شب آوردیم خلاصه شب شدودوباره همان تعاریف صورت گرفت وماهم همان عکس العمل ها... دوستان ناراحت شدند وقرارشد به آنها ثابت کنم که چیزی به اسم جن وجود نداره وتنهایی به کوه مقابل درنیمه شب برم که درفاصله دوکیلومتری باغار بود ورفتم دروسط های راه صدای سازودهل شنیدم وبااشتیاق بیشتری جلورفتم وقتی به آنجارسیدم صداقطع شدوناگهان صدای جیغ وفریادبلند شدوشاخه های درختان به طورعجیبی شروع به لرزیدن کردند که هیچ بادی هم نمی وزید صدایی ازپشت سرم آمد تابرگشتم دیدم روی تخت بیمارستانم وسه شب بیهوش بودم یعنی توکمابودم وتازه فهمیدم که خداوند چه قدرتی دارد وهرچیزی که درقرآن ازآن اسم برده شده وجوددارد به خاطرپسرم نمی توانم بگویم که آن شب چه دیدم ولی جن وجود داره خوب وبد داره

[ شنبه 24 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 70 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 18:03 - 1394/12/6
چى مى تونه ديده باشه؟؟؟🤔🤔🤔🤔🤔
پاسخ : خدا بهتر میدونه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)