close
چت روم
ارسال از سارینا_5
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسال از سارینا_5

http://www.toptenpack.com/wp-content/uploads/2016/01/creepy-horror-amazing-desktop-wallpaper.jpeg

سلام من ساینا،16 ساله از شمال هستم .میخام داستانی واقعی،که برایه بابام اتقاق افتاده رو براتون تعریف کنم.داستان از اونجایی شروع میشه زمانی که مادر پدرم نامزد بودند و پدرم به جن اعتقادی نداشت. بابام معمولا خونه مامان بزرگم بود.خونه مادربزرگم هم تو روستا بود.یه شب مادر بزرگم در مورد جن صحبت میکنه،که میگه:زمانی که من تازه زایمان کرده بودم از پشت خونمون صدایه شر شر آب میومد(پشت خونشون رودخونه بود،جنها هم عاشق آب تنی هستن)خلاصه یه شب پدرم،با برادرش دعوا میکنه،و تصمیم میگیره بیاد خونه مادر بزرگم،داستان از زبون پدرم:با ماشین تا یه قسمتی از راه رو اومدم،دیدم خدایا از تویه زمین شالیزار یه نوری میاد انگار اتیشه،گفتم حتما اشتباهی شده،سرمو برگردوندم یه بسم الله گرفتم،دوباره برگشتم نگاه کردم،دیدم هیچی نیست.دلم ریش ریش شد.رفتم جلو تر ،نزدیک یه رودخونه ایی شدم،دیدم صدایه شرشر اب میاد،گوشامو گرفتم گفتم بسم الله،دیدم دیگه صدایی نمیاد اون موقع هم هیچ جا برق نداشت،تاریک ظلمات بود.خلاصه لرزان لرزان رفتم،رسیدم به سر کوچه خونه مادرزنم،که یهو دیدم اون ور خیابون علفا تکون میخورن،برگشتم نگاه کردم،چشمتون روز بد نبینه،یه جن،چشماش توسی موهایه بلند و پاهاش برعکس بود.قلبم اومد تو دهنم.با ترس و فریاد دویدم سمت خونه مادرزنم.درو شکوندم خودم پرت کردم تو خونه.دهنم قفل شده بود،بدنم میلرزید،تا دو ساعت هم حرف نمیزدم.خلاصه از اون موقع به بعد به جن اعتقاد پیدا کردم. ببخشید طولانی شد.ممنون که وقت گذاشتید.

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 62 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)