close
نازچت
ارسالی از مونا.غار
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مونا.غار

http://cdn.paper4pc.com/images/demon-evil-dark-horror-fantasy-monster-art-artwork-wallpaper-3.jpg

سلام مونا هستم۱۷سالع ازخوزستان.این داستانی ک میخوام بگم کاملا واقعیه و در مورد عموی پدرم هست ک خودش واسمون تعریف میکرد اون توی روستا زندگی میکنه ک شبا گله رو میبره واسه چرا اواخر شب بود ک خوابش میبره میگفت ک وقتی بیدارشدم خودمو توی ی قار تاریک میدیدم ک فقط ی اتیش کوچیک رو میتونستی ببینی اون ک فهمیده بود ماجرا از چ قراره خودشو ب خواب میزنه زیرچشمی نگاه میکنه ک ی زن پشمالو بالا سرش نشسته با قیافه خیلی ترسناک بعد جنه میفهمه ک بیدارشده ازگردن میگیرش میبره بالای کوه و میگه اب و میخوای یا کتاب عموی بابام ک ی لحظه نمیدونست چی شده همینجوری میگه کتاب ک با ی خنده بلندمیگه شانس اوردی وگرنه تورو از کوه پایین مینداختم،عموی بابام گفت وقتی اینو گفتم منو بردن توی قار و خیلی چیزا یادم دادن و الان ک ایشون۱۰۰ سال دارن و هیچ ترسی هم از جن ها نداره الانم واسه خودشون ی دکترشدن ک خیلی چیزا میدونه البته ب سبک قدیمی و از چیزای گیاهی استفاده میکنه‌‌..حاضرم قسم بخورم ک عین واقعیته

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 63 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)