close
چت روم
ارسالی از رها.زیر زمین خونه ی مادربزرگ
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از رها.زیر زمین خونه ی مادربزرگ

http://cdn.paper4pc.com/images/dark-evil-horror-spooky-creepy-scary-wallpaper-52.jpg

سلام رها هستم میخوام داستان خودمو براتون تعریف کنم، راست راست پدربزرگ من الان 5 سال که مرده و مادربزرگم تنهایی زندگی میکنه خونشونم خیلی قدیمیه یه روز من ودخترعموم رفتم خونه مادربزرگم اسم دخترعموم(شیوا ) شیوا همیشه عادت داره با جن و روح مادربزرگمو بترسونه بعدشم کلی میخنده مادربزرگم تو خونش یه زیرزمین داره که تاحالا کسی توش نرفته بود تا این که اون روز شیوا بهم گفت بیا بریم اونجا منم که عاشق این چیزا گفتم بریم (که ای کاش نمیرفتیم) وقتی رفتیم اونجا یه بوی بدی اومد جلو دماغامونو گرفتیم. شیوا جلوی من بود که یهو وایساد بهم گفت اون چیه اونجا یهو برگشتم دیدم یه زن نشسته خیلی ترسناک بود از ترس اصلا نمیتونستم تکون بخورم منو شیوا چسبیده بودیم به هم که زنه بلند شد داشت میومد سمت ما، ما هم شروع کردیم دوییدن که بریم بیرون، تا اومدیم بریم بیرون یهو در بسته شد هرچی داد کشیدیم باز نشد تا این که زنه رسید بهمون یه ذره وایساد نگامون کرد بعدش شیوا شروع کرد جیغ زدن زنه هم عصبانی شد گردن شیوارو گرفت داشت خفش میکرد منم از پشت شیوارو گرفته بودم میکشیدم خیلی ترسیده بودم جیغ زدم زنه شیوارو ول کرد جیغ کشید یهو غیب شد منو شیوام درو باز کردیم اومدیم بیرون بعد که به مادربزرگم گفتیم اونم گفت واسه همین بود که میگفتم اونجا نرید بعد از اون قضیه مادربزرگم خونشو عوض کرد الان 1 سال از اون ماجرا میگذره ولی منو شیوا هنوزم یادش میفتیم کلی میترسیم....... همش به خدا واقعی دوستان

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 68 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)