close
چت روم
ارسالی از یاسمین.عروسی جن ها
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از یاسمین.عروسی جن ها

http://www.delgarm.com/images/news/a765/1395/03/31/Y2fG3.jpg

خب سلام من یاسمین هستم و این داستان درباره ی پدربزرگمه که الان خدا رحمتش کنه فوت شدن چند سال پیش یه نفر میاد به پدرزرگم یه کارت دعوت عروسی میده و میگه بیاد به عروسی خلاصه پدربزرگمم قبول کرد و شب که شد بابابزرگم رفت به اون عروسی وقتی رفت دید همه دارن اهنگ میخونن و میرقصن بابابزرگمم رفت نشست و نگاشون میکرد نگاش به پاهاشون میوفته که به جای پا سُم هستن و پدربزرگمم یخورده میترسه ولی به روش نمیاره که نفهمن بعد چند دیقه بلند میشه و میخواست بره اخه دیگه طاقت نداشته و میره جلو و بهشون تبریک میگه و بعدش وقتی خواسته برگرده خونه هی از سر کوها اسمشو صدا میزدنو میگفتن وایسا برگرد بعد فرار میکرده اونور دوباره از اونور میگفتن بیا از این ور همینجوری هی دورشو گرفته بودن از رو کوه ها داد میزدن که برگرده ولی پدربزرگم خونشون رو پیدا میکنه و میره خونه وقتی ام از همسایه ها میپرسه همسایه ها میگن همچین اتفاقی نیوفتاده و این اتفاق تو بیابون افتاده و پدربزرگمم فهمیده اونا جنن اینم از عروسی جن ها

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 81 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)