close
چت روم
داستان ارسالی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی

سلام حسین هستم 41ساله خاطره‌ای از خاطراتم رو که برام اتفاق افتاده براتون میگم والاهه عین حقیقت،ی روز عصر جمعه تو کوچه مون بچه که بودیم بسیار شیطون ونترس و،،،،بودیم 9یا8ساله،، با داداشم بازی میکردیم یدفعه متوجه ی پیرمرد خیلی پیر که اهسته دولا دولا با عصا راه میرفت شدم چون سالمندان رو دوست دارم خودم رو به کنار اون پیر مرد رساندم از روی محبت کودکی غرق راه رفتنش بودم که یدفه وایساد (دولا) سرش رو به طرفم برگرداند و اخم شدیدی کرد چشمان غیر طبیعی و خیلی وحشتناک داشت و با ی صدایی که حدود 32 ساله که تو گوشمه (صدایی مافوق بشر) گفت بخ بخ ندیدی؟؟؟؟؟؟ (مثل گفتن کلمه هد هد)منظورش این بود که مگه مثل من ندیدی؟؟؟ی لحظه مثل سنگ میخ کوب شدم،بعد به طرف داداشم فرار کردم با صدایی الکن وباترس ولرز میخواستم ماجرارو واسش بگم که دیدم اثری از آن پیرمرد نیست کوچه ما بلند و خالی از همسایه است امکان نداشت در فاصله فرارم من بهطرف داداشم حدود4ثانیه، بتواند جایی برود خلاصه ی چند روز مبهوت و ساکت ی گوشه کز کرده بودم وبعد کم کم فراموشش کردم تا از آن ماجرا 10یا12سال گذشت تو ی اون سالها کارای اشتباه زیاد کردم مثلاً شرط می بستیم شب تنها بری از قبرستان ی چیزی بیاری یا داخل قبر خالی تا صبح بخوابی یا چیزی سر قبر کسی بزاری خلاصه گذشت توی مهمانی شبانه باچند تا از همسالانم تویه اتاق قدیمی احظار روح کردیم که ای کاش نمی کردیم نحوه ان و اتفاقات آن را بخاطر خودتان نمی گویم خلاصه از آن به بعد اتفاقات عجیبی برایم روی داد،،، چند وقت بعد ی شب با ماشین از ی جاده بیابونی باهمسرم در حالی که صدای موزیک بلند بود می رفتیم آهنگش شاد بود ومن بیخیال می راندم که یدفه ی پیکره 2.5متری 10 متری جلو ماشین دیدم که انگار یه پارچه خاکستری تیره کهنه مثل گونی کنفی از سر تاپا ش رو پوشیده بود ناخود آگاه روی پدال ترمز کوبیدم وسریع دور زدم تا ببینم چی بود ولی وقتی دور زدم چیزی ندیدم خانمم به شدت ترسیده بود ومی پرسید چی شده؟؟؟؟ منکه میخواستم نترسه گفتم هیچی روباهی چیزی بود توی ان لحظه یکدفعه یاد آن خاطره فراموش شده کودکیم افتادم تازه فهمیدم چه خبره؟ از آن به بعد اتفاقات عجیبی برای من و همسرم اتفاق افتاده که اگر عمری بودبرایتان مینویسم مثل صدای واضح گریه توی خانه،، دیدن پیرزنی در حال نماز یاگم شدن وسایل خانه،، واین اخریا راه رفتن کسی روی بالش زیر سرم که نامرعیه،،،، ترا به خدا احظار روح نکنید چون من از ی روحانی بزرگ پرسیدم،،،،گفت انها روح نیستند اجنه و شیاطینند وگناه کبیره است.... ببخشید اگرطولانی شد،،حق نگهدارتان

[ شنبه 24 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 52 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)