close
چت روم
ارسالی از ساسان:مستی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ساسان:مستی


سلام ساسان هستم اهل تهرانم نهاوند، من ادمی هستم که اگه در هفته عرق نخوره مست نشم حالم بد میشه خیلی عادت دارم، یک روز دوستم بهم گفت بیا خونمون مهمون داریم از اون توپاش مطمئن شدم مشروب خوبی اوردن حالا اسمشو نمیگم،  شب آماده شدم با موتورم رفتم پیش رفیقم چند نفر غریبه اونجا بودن و مشروب سرخ جلوشون بود، رفتم سلام کردم و همراهیشون کردم یکی از اونا خیلی نعشه بود پسته پرت میکرد طرف بچه ها نرمال نبود طرف ، دوستم که صاحب خونه بود رفت جلوشو گرفت ارومش کرد منم شروع کردم مشروب گرم خوردم چون گرم دوستم تا سرد، یک شیشه کامل خوردم بخدا دست خودم نبود خیلی میچسبید نمیشه ازش دست کشید

 

ادامه ی داستان را در ادامه مطلب بخونید

کم کم سرم داشت گرم میشد هوشیاریم رو از دست داده بودم از حال رفته بودم، وقتی بهوش اومدم دیدم تو کوچه ی تاریک و خلوت افتادم نمیدونستم کجام وقتی از جام بلند شدم سرم درد میکرد یادم افتاد که مست بودم نفهمیدم چطوری اومدم اینجا، نیش خندی زدم حرکت کردم ببینم کجام، تو کوچه بعدی یک زن چادری سیاه رنگ رو دیدم که ایستاده رفتم پیشش گفتم اینجا کجاس، اومد دنبالم جیغ میزد خیلی وحشت ناک بود یک جوری دنبالم میکرد انگار من کاریش کردم، خیلی ناجور بود از ترس فرار کردم، تو کوچه بعدی بازم اون زن رو دیدم بازم دنبالم کرد من گریه میکردم خیلی ترسیده بودم اون آدم نبود، نمیدونم چی بود جنه نمیدونم هرچی فرار میکردم به چراغی نمیرسیدم از اینور به اونور ولی راهی پیدا نمیکردم ولی اون زن رو همه جا میدیدم، جیغ زدم گفتم ولم کن بعد با سرعت تمام دویدم انقدر دویدم سرم خورد به جایی افتادم زمین، اخرین لحظه رو یادمه وقتی افتادم سرم به رو بود اون زنه رو دیدم رو به روم ایستاده ولی هیچی نفهمیدم چشمامو بستم، بیهوش شدم که دیدم رفیقا جلومن، میگن ساسان چته ؟ خنگ شدی؟ این اداها چیه از جام بلند شدم سوئیچ رو برداشتم رفتم سوار موتورم شدم رفتم طرف خونه، اون شب خوابم نبرده بود بازور تا صبح بیدار بودم، خیلی کنجکاو بودم به رفیقم زنگ زدم گفتم بیاد پیشم سریع گازشو گرفت اومد خونمون نزدیک همدیگره، ازش پرسیدم من دیشب چکار میکردم، رفیقم میگفت دور خودتو و همه بچه میچرخیدی چشمات در اومده بود منو بچه ها خیلی ترسیدیم فکر میکنم یک بلایی سرت اومد، بهش گفتم چی شده گفت توهمه، گفتم نه این توهم نبود این یک بلایی بود سرم اومد توهم اینجوری نیست، دوستم خندید و خداحافظی کرد و رفت، ولی من همونجا دم خونه نشسته بودم تو فکرش، دیگه مشروب بد نخوردم فقط دلستر و آبجو میخورم دیگه درسی که گرفتم هیچ وقت یادم نمیره، ولی درموقع اون خاطره رو یادم میاد خیلی میترسم تو تاریکی برم

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 16 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 235 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 19:30 - 1395/5/21
چرا دیگه داستان نمیذارید
پاسخ : فعلا رزبلاگ هنگه نمیشه کاریش کرد

تاپ پاپ 7:12 - 1395/5/18
سلام دوست عزيز!

وبلاگت عاليه! به همين خاطر يک پيشنهاد عالي براي کسب در آمد از وبلاگتون دارم

سيستم کسب درآمد تاپ پاپ - ثبت شده در ستاد ساماندهي

اين سايت به ازاي هر بازديد کننده بهت 40 + 70 ريال ميده

تسويه حساب منظم هر روز

اول از طريق لينک سايت ثبت نام کنيد

بعد از ثبت نام وبسايت خودتون رو ثبت کنيد و صبر کنيد تا تاييد شود

بعد يک کد در قالب وبلاگتون قرار ميديد

بعد به ازاي هر بازديد کننده 110 ريال دريافت ميکنيد

از طريق لينک زير ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنيد!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزيت هاي سايت ماست!

کافي است امتحان کنيد! مطمئنم خوشتون مياد و راضي خواهيد بود!


منتظرما!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)