close
چت روم
ارسالی از ادمین:امیر
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ادمین:امیر


سلام من خودم یکی از ادمین این سایت هستم، حسام عزیز ازم خواست داستانم رو تایپ کنم و بفرستم به سایت، من امیر هستم 18 ساله اهل کرمان هستم من از بچگی یک سری اتفاق های عجیبی برام افتاده که براتون تعریف میکنم ، من تو دوازده سالگی در یکی از روز های ماه محرم تصادف کردم، تصادف ساده ای بود ولی چون کوچیک بودم و ضعیف پام شکست، من با موتوری تصادف کردم تو خیابون که باعث شد چند هفته خونه نشین شم، من همیشه در اتاقم دراز می کشیدم و میخوابیدم چون کاری نمیتونستم انجام بدم، چند روزی از بستری شدن من در رخت خوابم گذشت، یک شب یادم نمیاد صبح بود یا نصف شب،از خواب بلند شدم پام تیر میکشید کمی با دستم خودم رو رسوندم به دم اتاق، همه تو اتاق بغلی خوابیده بودن یعنی پدر و مادرم و خواهر کوچیکم در اتاق خواب بودن و توی حال کسی نبود من تشنم بود و بخاطر پام نمیتونستم پاشم آب بخورم، توی اتاق رو نگاه کردم بغل پام خط کش آهنی رو دیدم ، زدم به لولای در تا مادر و پدرم بیدار شه برام آب بیاره و کمکم کنه برم دستشویی، چند بار زدم به در یکهو از اشپزخونه که رو به روم بود یک کسی در اومد کمرش خمیده بود ، من چون بچه بودم فقط نگاه میکردم شکلش مثل آدمی بود که لباس ابی پوشیده و کمی پیره، بعد به من نگاه کرد ولی قیافش یادم نیست، اونو نمیشناسم، بعد این موضوع مدتی گذشت تا به مادرم در مورد اون شخص گفتم ولی مادرم گفت کسی خونه ی ما نبوده، من این خاطره رو فراموش نمیکنم اتفاق بعدی من رو در ادامه ی مطلب بخونید دوستان با تشکر

بزرگتر که شده بودم بیشتر خرید ها رو انجام میدادم از نانوایی گرفته تا هرجایی پدرم من رو جوری بار اورده که همیشه در فعالیتم و تنبلی تو کارم نیست، در سن شانزده سالگی که بودم یک شب ساعت نزدیکای ده شب بود مادرم گفت امیر برو نون بخر نون نداریم، من اماده ی رفتن بودم از خونه ی ما تا نونوایی یک فضای سبز کمی طول بلند هست که همیشه از طرف فضای سبز میرم طرف نونوایی و خیابون بغلشه، من اون شب از تو سبزه ها رفتم تو هر قسمت سرسبزه ها کم کم دو سه تا درخت کوچیک بود، من از زیر این درخت ها رد میشدم و به طرف نونوایی میرفتم، نون که خریدم برگشتم خونه بعد چند ساعت رفتم تو اتاقم تا بخوابم، رو تخت که خوابیدم ساعت رو نگاه کردم یک و نیم بود دراز کشیدم و خوابیدم یکهو از خواب بیدار شدم چون ساعت دقیقا رو به روی من رو دیواره دیدم ساعت دوهه، بازم چشمم رو بستم، بازم از خواب بیدار ساعت چهار بود بازم خوابیدم، دفعه ی بعد که بیدار شدم حس کردم تنم داره میلرزه فکر کردم سرده از جام بلند شدم دیدم خیس عرقم، اول فکر کردم برق ها رفته ولی نرفته بود بازم دراز کشیدم گیج خواب بودم ولی همچنان میلرزیدم، ولی با زور خودم رو به خواب زدم که صبح با صدای جیغ خواهرم از خواب بیدار شدم، خواهرم ده سالشه گفت داداش بلند شو و گریه کرد فرار کرد، من رو به پشت دراز کشیده بودم و اونجوری به خواهرم نگاه کردم هرچی سعی کردم بلند شدم نمیتونستم خیلی ترسیده بودم، فکر کنم از حال رفتم چون یک دفعه از خواب پریدم دیدم مادر و خواهرم دارن بیدارم میکنن، بلند شدم و قضیه رو پرسیدم مادرم گفت خواهرت رو کمرت یک چیزی دیده که نشسته، من قضیه ی شبم رو گفتم بعد به مادرم گفتم فکر کنم قضیه ی دیشبه چون شب تو تاریکی از زیر درخت رد میشدم ، نمیخوام دیگه طولانی کنم داستانم رو موفق باشید 

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 232 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مینا گلرو 0:17 - 1395/12/21
عذرخواهی میکنم یک سوال برام پیش اومد شما کدوم شهر زندگی میکنید که نانوایی ها تاساعت ۱۰/۵ و ۱۱ شب هنوز باز و پخت میکنن

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)