close
چت روم
ارسالی از سالار
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از سالار


 

 

 

سلام من سالارم 18سالمه از شیرازقضیه مربوط میشه به زمستون پارسال یه شب تو خونه تنها بودم که یکی از دوستام زنگ زد به من گفت آماده باش تا بریم یه دوری بزنیم آماده شدم ساعت 9:30اومد دم خونه سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه جای متروکه یه خونه ی تاریک بود با درختای بزرگ و وحشتناک دو نفری رفتیم داخل خونه  همش تار انکبوت بسته بود خونه از جنس چوب و آجر بود خیلی قدیمی بود میگفتن این خونه الان نزدیک 80ساله که ساخته شده و داخل استخر خونه یه دختر جوون خفه شده بود البته این چیزیه که مردم اطراف میگفتن داخل خونه یه راه پله بود منو دوستم رفتیم بالا یه اتاق به هم ریخته با لباسای پر از خاک و تار انکبوت داشتیم داخل اتاقو میدیدیم که یهو از پایین صدا کوبیده شدن در اومد گفتیم حتما باده ولی از پنجره ی اتاق هیچ بادی نمیومد اومدیم که برگردیم نزدیک در ورودی شدیم که هرچی درو کشیدیم باز نشد اونجا یه کمد دیواری بود که ازش صدا میومد من گفتم گربست رفتیم ببینیم دیدیم چیزی نبود دوستم از ترس خودشو خیس کرده بود و داد میزد رفت سمت در و داشت خدا خدا میکرد که درو باز بشه و بریم بیرو که یهو سرشو رو به من کرد و داد زد جیغی که کشید من از شدت ترس موهای بدنم سیخ شد در باز شد به سرعت به سمت ماشین رفتم از در ورودی خونه تا در حیاط فاصله ای نچندان زیاد بود که میدویدیم دوستم به شاخه های درخت خورد و صورتش خونی و مالی شد خلاصه ما از اونجا خلاص شدیم ولی دوستم هنوز که هنوزه درست نمیتونه صحبت کنه ولی جای زخم تا یه هفته انگار تازه بود بعد یه هفته سیاه و کبود شد تنها جمله  ای که به من میگه (اون بهت چسبیده بود)

 

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 95 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)