close
چت روم
ارسالی از پریا_3
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از پریا_3


 

 

 

سلام پریا هستم این داستان که می خوام تعریف کنم واقعا واقعیه شاید بگین حقیقت نداره اما مادرم برام تعریف کرده می گفتش;البته این قضیه مال 30سال پیش که مادرم اون موقع 20سالش بود.از زبون مادرم میگم.من همیشه میرفتم مسجد ساعت چهار صبح توی هواتاریک که هیچ کس تو کوچه های تنگ و تاریک نبود و خیلی ترسناک بود ساعت4صبح من همیشه با دوستم نعیمه می رفتیم مسجد یه شب که رفتم دنبال نعیمه که باهم بریم هرچی در خونشون زدم کسی جواب نداد خلاصه منم کلی ترسون ترسون گفتم چکار کنم حالا چجوری برم.یهو تصمیم گرفتم خودم برم گفتم چیزی نمیشه و اتفاقی نمی افته همینجور که می رفتم .کوچه های قدیمم که دیدین چقدر ترسناکه و بد هستن داشتم می رفتم یهو یه خانوم با چادر سفید دیدم پشت سرش راه افتادم خیلی کوتاه قد بود منم گفتم پس دنبالش برم وقتی رسیدم مسجد دیدم خانوم وارد مسجد شد رفتم داخل هرچی دنبالش گشتم دیدم اصلا انگار آب شده باشه بره تو زمین.نمازمو خوندم خواستم که برگردم تو این فکرا بودم چجور برگردم یهو دیدم همون خانوم کوتاه قد دوباره سر راهم بود کلی خوشحال شدم من رو تا در خونه رسوند هم چین که رسیدم در خونه خدا شاهده اگه دروغ بگم یهو ناپدید و من فهمیدم جن بوده ببخشید طولانی شد مرسی که خوندین

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 97 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مینا گلرو 23:43 - 1395/12/2
خوب چرا بابات تا دم مسجد نمیبردتش یا حالا خیلی واجب بوده که یک خانم جوان بلند شه بره خودش تک و‌تنها مسجد؟

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)