close
چت روم
ارسالی از اشکان_5
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از اشکان_5


 

 

 

 

من اشکانم از خوزستان چون میخام زیاد طولانی نشه میرم سر اصل مطلب.یک شب ساعت یازده بود که خابم برد ،نیمه های شب بود از خاب پریدم فکر کنم بار دهم بود ولی عجیب بود چون برادرم شب کار بود و من تنها تو  اتاق بودم ولی صدای برادرم بود که میگفت اشکان اشکان من بیدار شدم اصلا حواسم نبود با خودم گفتم ولش کن حوصلشو ندارم بعد خابیدم بار بعد که بیدار شدم دیدم کمرم داره عین تپش قلب ولی خیلی بیشتر تکون میخوره و من عرق کردم بخدا درجا فهمیدم یک چیزی تو اتاقه چشمامو چرخوندم پایین تخت دیدمش سیاه بود بلند بلند چشماشو ندیدم اما موهاش بلندو پخش بودن انگار شناور بودن بعد چشمامو برگردوندمو تا خاستم بگم بسم الله دهنم باز نشد نفهمیدم چرا دیگه جرات نکردم چشمامو برگر دونم فکر کردم اینبار عصبی میشه بعد سی سانیه تلاش دهنم باز شد بعد برگشتم هیچکی نبود بعد ده دیقه به خودم گفتم دیگه نمیاد سریع دراز کشیدم بعدش فکر کنم این خیال بود حس کردم کمرم همون طور تکون خورد درجا  از تخت پریدم چون فکر کردم زیر تخته و رفتم پیش بابام و مامانم خیلی ترسیدم اخه ببخشید طولانی شد ولی به کی قسم همش راست بود

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 91 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مینا گلرو 23:49 - 1395/12/2
دوست گرامی اینو نمیشه بحساب جن گذاشت شاید خواب دیدی و بعد از بیداری تا چند لحظه تحت تاثیر خواب بودیشکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)