close
چت روم
ارسالی از سمیرا_8
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از سمیرا_8


 

سلام سمیرا هستم

 

دوره ی ابتدایی بودم که اجازه گرفتم برا آبخوری

همین ک رسیدم دم در سالن گردنبندم از گردنم افتاد...

برگشتم برش دارم دیدم نیست,کسی هم اونجا نبود...جای دور هم نیوفتاده بود ک همونجا کنار پام,خلاصه گشتم نبود

شاید ربطی نداشته باشه ولی اون روز رسیدم خونه دیدم داییم بر اثر گاز گرفتگی فوت شده...

 

هفتم داییم بود.من مدرسه بودم یکی از گوشواره هام گم شد توی مدرسه...

اومدم خونه خبر رسید پسر, دایی بزرگم بر اثر گاز گرفتگی فوت کرده...

خلاصه سالها گذشت و من خیلی چیزا گم کردم ب خصوص طلا ک دیگه هیچی...

سال90عروسی داداشم بود,توی خریدعروسی 5،6تا النگو و یه انگشتر خریدم,من اومدم خونه و بقیه رفتن خونه عروس,زنگ خونه رو زدن,طلاهارو گزاشتم رو میز و رفتم درو باز کردم,کسی نبود,برگشتم دیدم طلاها نیس...

البته انگشتر دستم بود,النگوها گم شد...

عروسی تموم شد ولی مهمونامون هنوز خونه ما بودن,نصف شب از خواب بیدار شدم دیدم یکی بالا سرمه سر تا پا سیاه پوشیده و داره گردنبندمو از گردنم باز میکنه,گفتم حتما خیالاتی شدم,چشامو بستم تا خوابم برد,صبح بیدار شدم دیدم زنجیر م افتاد,گردنبندم نیست...بازم گشتیم و نبود,اون موقع فک کردیم کار یکی از مهموناس شاید,ولی پارسال گردنبندم پیدا شد,البته از یه اتاق دیگه...

چند هفته بعدشم  توی اتاقم خواب بودم یهو صدای در اومد,بیدار شدم دیدم یه مرد هیکل درشت سیاه پوش واستاده دم در و دستشو گزاشته رو دستگیره که یه دستبند مشکی هم داشت .خواستم داد بزنم نشد,صدام در نیومد,اون شب هم سپری شد و انگشترم گم شد...

یه روز بابامو دیدم ک رفت توی اتاقش,رفتم یه چیزی بیارم نشونش بدم ک مامانم گف بابات ک از صب رفته هنوز نیومده خونه...و خیلی اتفاقای دیگه...

 

هر شب کابوس میدیدم و با ترس از خواب بیدار میشدم,تا اینکه دیگه نتونسم تنها بمونم,چه روز باشه چه شب...

البته قبلش دختر شجاعی بودم و حتی شب تا صبح هم اگه تنها میموندم باکی نبود

خونواده میگن اثرات فیلمای ترسناکیه ک میبینم.اخه من عاشق فیلم ترسناکم,هر چند میترسم ولی نمیتونم نگا نکنم.

الانم ناراحتی قلبی پیدا کردم و دکتر گفته فشار روحی و استرس و عصبانیت برات سمه...

در ضمن.روز عروسی النگوهای خواهر زادم ک توی اتاق من خوابیده بود گم شد در حالی ک اثری از در اوردن النگو رو دستش نبود...

و اینکه چندین بار همسایه هامون ,کسانی ک سنشون زیاده و خیلی وقته توی این محل هستن ازم پرسیدن چجوری تنها توی اون اتاق میخوابی و نمیترسی,,,هر بارم دربارش سوال پرسیدم کسی جواب نداده,ولی ما این خونه رو خودمون ساختیم.قدیمی هم نیس,نمیدونم قضیه چیه خلاصه...

 

ببخشید وقتتونو گرفتم.

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 125 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مینا گلرو 23:44 - 1395/12/30
دوست گرامی با سلام
فک کنم دهمین پیامیه که براتون ارسال کردم متاسفانه انگار ماهی یکبار بیشتر به سایت سر نمیزنین
دوست گرامی من چن تا داستان و خاطره تو انجمن ارسال کردم همه منتظر تایید شماهستن دستکم چند روز یکبار تشریف بیارین تایید کنین و برین
پاسخ : من واقعا عذر میخوام،
لطفا داستانتون رو در همین قسمت نظر ها درج کنید
چون قسمت انجمن کمی سخته

مینا گلرو 23:44 - 1395/12/30
دوست گرامی با سلام
فک کنم دهمین پیامیه که براتون ارسال کردم متاسفانه انگار ماهی یکبار بیشتر به سایت سر نمیزنین
دوست گرامی من چن تا داستان و خاطره تو انجمن ارسال کردم همه منتظر تایید شماهستن دستکم چند روز یکبار تشریف بیارین تایید کنین و برین

مینا گلرو 17:47 - 1395/12/25
ایشالله خاطره معجزه ای برای بی بی رو تایید کردید و منتشر شد من یک خاطره از مادر بزرگم زمانیکه باردار بوده و موجودی به اسم ال میاد سراغش رو براتون مینویسم و جالب اینجاست ال رو غیر از عزیزم که میاد سراغش دو تا دایی هام هم باهاش بودن واونا هم میبیننش و صد البته ماجراهای ارسالی من خاطره هستن نه داستان و همگی واقعی هستن
همانطور که قول دادم سعی میکنم خاطرات واقعی اطرافیان رو برایتان جمع اوری و ارسال کنم من این خاطرات رو در انجمن منتشر میکنم شما هر جا دوست داشتین تو سایت منتقل کنید فقط یک مسئله که هست من خاطراتم رو اختصاصا برای این سایت ارسال میکنم خواهشمندم بدون هماهنگی اونو تو سایت دیگه منتقل نکنید
با تشکر خواهر کوچکترتان مینا گلرو
پاسخ : ممنون بابت کمک و همراهیتون
فردا صبح بررسی میکنم مینا جان

مینا گلرو 22:02 - 1395/12/24
با سلام خدمت شمایک خاطره دیگر براتون گذاشتم تو قسمت انجمن به اسم معجزه ای برای بی بی که منتظر تایید شماست تا منتشر بشه
من خاطراتی رو که جمع اوری میکنم در انجمن منتشر میکنم اگه مایل بودین و خوب بودن خودتون به هر قسمتی دوست داشتین منتقل کنین
ضمنا خاطرات ارسالی من واقعی هستن نه داستان

مینا گلرو 0:10 - 1395/12/21
با سلام دوست گرامی اگر مایل بودین با همدیگه همکاری کنیم لطفا بهم ایمیل بدین ادرس رو‌براتون گذاشتم دستکم میتونم براتون داستان جمع اوری کنم

مینا گلرو 0:54 - 1395/12/5
اگه دوست داشتین من حاضرم کمکتون کنم این وبسایت پتانسیل خوبی داره من خودم تو علوم غریبه و دنیای ماورا اطلاعات نسبتا خوبی دارم والبته اگه مایل بودین کمکتون میکنم مشروط بر اینکه خودتون هم همت کنین و از این بی انگیزگی بیرون بیاین من هر شب سر میزنم به سایت اگه مایل بودین جواب منو همین جا بزارین
پاسخ : سلام خوشحال میشیم حتما
واقعا حیفه این وبلاگ سرخود خراب شه
اگه واقعا میتونی کمک کنی در خدمتیم

مینا گلرو 23:54 - 1395/12/2
من کاربر سایت هستم وبسایت بسیار خوب و با کیفیتی دارین منتها ایراد سایت اینجاست که مدیر وبسایت گویا انگیزه و علاقه ای برای سرزدن به سایت ندارن و به قولی سایت رو رها کردن
پاسخ : بله بی انگیزه شدم دیگ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)