close
چت روم
داستان ارسالی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی

سلام.ببینیدمنم مثل خیلیهاکه این چیزهاراخرافه میدونن خرافه میدونستم ولی هیچوقت یادم نمیره.چندسال پیش حسابی بارندگی شدوبهاربی نظیری شده بود.اکثراوقات وقتشوداشتیم بادوستام میرفتیم دشت.تعداپرنده بخصوص گنجیشک چندبرابرسال قبل شده بودن همین باعث شدیکی ازدوستام پیشنهادبده شب برای شکارشون بریم یکی ازباغهای اطراف.من بااینکه لب به گوشت پرندهانمیزنم ولی بخاطرتفریح قبول کردم شب بابقیه بچه هابرم.غروب بودراه افتادیم به طرف باغ خارج ازشهر.واردباغ شدیم خدامیدونه چقدرپرنده روی درختهای نارنج ولیموجمع شده بودن به قدری که نیازبه تفنگ بادی نبودمیشدبانورچراغ برق زنده گرفتشون اونشب تاتونستیم گنجیشک شکارکردیم.به قدری زیادبودنکه دیگه کیسه کم اوردیم.خلاصه خیلی خوش گذشت قرارشدفرداشب هم برگردیم.چهارشب دیگه ادامه داشت هرشب هم ازشب قبل بیشترشکارمیکردیم.تااینکه شب پنجم رسید. اون شب من حس خوبی نداشتم به دوستام گفتم بسه دیگه نریم ولی قبول نکردن سوارشدیم به طرف باغ ماشین راازدرباغ بردم داخل جای هرشب پارک کردم پیاده شدیم.شبهای قبل همون درختهای اطراف ماشین شروع میکردیم میرفتیم جلوولی اون شب حتی یک گنجیشک روی درختهای اطراف نبودن رفتیم جلوتربازم همینجوری بودزمین باغ پرازاب بود.تعجب کرده بودیم کجارفتن پس گنجیشکها.شش نفربودیم قرارشدهردونفربه یک سمت باغ بریم.من باپسردایم رفتیم پسردایم نورافکن روی درختهامینداخت من هم تفنگ بادی دستم بودیک باره صدازدعلی بیاپیداشون کردم رفتم جلوتردیدم یه دسته گنجیشک جمع نشستن همون لحظه پشت سرم یه صداحس کردم ولی بی توجه رفتم نزدیک درخت اینبارپسردایم حس کردگفت علی یکی دنبالمونه راستش یکم ترسیدم اخه منم این حسوداشتم.بازگفتم بی خیال نوربندازایناروبزنم.تفنگ درازکردم طرفشون خاستم اولی رابزنم حس کردم یک چوب باسرعت ازبالای سرم پرت شدخوردبه ساقه ی که گنجیشکهانشته بودن اون ساقه ازجایی چوب خورددونیم شدافتادپاین وقتی ضخامت ساقه رادیم موبه تنم سیخ شدبخداقسم تقریبااندازه خودتنه درخت بود.یک لحظه صدازدم کدوم خری اینوپرت کردنگفتی میخوره به سرم بخدادوباره چوب ازسمت مخالف پرت شدیک ساقه به همون اندازه شکست اونجابودفهمیدم چه خبره جوری وحشت داشتیم که توان هیچ حرکتی نداشتیم فقط دوستامون راصدامیزدیم .دیدیم دوتادیگه ازدوستامون توی اون اب کف باغ دارن باتمام سرعت میدون رسیدن بماوحشتشون ازمابیشتربودفقط میگفتن بریم بیرون دیگه شک نداشتیم جن دنبالمونه.باتمام سرعت میرفتیم سمت ماشین بخداقسم صدای پاشون توی اب بامامیدویدن میشنیدیم ولی هیچ چیزی نمی دیدیم خدامیدونه الانم تنم میلرزه.نمیدونم کی به ماشین رسیدیم فقط میدونم درخروجی رادیدیم ماشن راهم ول کردیم ازدرخارج شدیم خیلی ازباغ دورشدیم اونجابفکراحمدومهدی افتادیم پس اوناکجان #ادامه 👇👇👇

فکرکردیم اوناشایدزودترازماخارج شدن زنگ زدیم به احمدجواب ندادچندبارزنگ زدیم فایده نداشت ازدوردیدیم یک نفرداره دادمیزنه به طرفمون میادخدایش بازازترس نصفه عمرشدیم.پسردایم گفت صدامهدیه دارن میان نزدیکترمیشدبهترشناختیم مهدی وقتی رسیدبماازترس چشماش گشادشده بودن میگفت صدای الاعرعرالاغ شنیدن ته باغ صدای زیادی ازگنجیشک شنیدن رفتن به طرف صدا دیدن یه الاغ سیاه رنگ دیدن صدای گنجیشکهاازاون درمیومد.تااین صحنه رامیبینن پابه فرارمیزارن بااحمد.راه درخروجی راگم میکنن.احمدجلوترازمهدی میدویده یک لحظه نورچراغ مهدی ازدوربه ماشین میخوره به سمت ماشین میدوه.میگفت وقتی نزدیک ماشین شدهمون الاغ رادیده روسقف ماشین ایستاده باتمام توانش به طرف درمیدوه خارج میشه ازدورنورچراغ برق مارامیبینه میادطرف ما.پرسیدیم احمدچی شدگفت تانزدیکیهای درباغ پشتش میدویده ولی ماهرچی صدازدیم احمدنیومدهمه ازترس نیمه جون بودیم جرات برگشتن نداشتیم اونجاهم بازاحساس خطرمیکردیم میخاستیم فقط دورترشیم ازباغ.ولی احمدنبودنمیشدبیخیال برگردیم بازکمی دورترشدیم ازباغ ازاونجازنگزدیم به دایی احمدگفتیم چیشده ماهم توبیابون ایستادیم.ادرس دادیم بعدنیم ساعت دایی احمدباپدرش اومدن اول کسی باورنمیکردفکرمیکردن اتفاقی دیگه افتاده.دایی احمدباپدرش رفتن طرف باغ راستش اونااومدن ماهم یکم ترسمون ریخت دنبالشوبافاصله زیادمیرفتیم درباغ رسیدن دیدیم ایستادن بازم ماترسیدیم چی شداخه.صدازدن بریم پیششون نه میشدرفت نه میشدنرفت.ولی چون فکرکردیم احمدوپیداکردن رفتیم.نزدیکهاشون رسیدیم گفتن کسی دیگه بغیراحمدتوباغه گفتیم نه.پدراحمدرفت داخل باغ صدامیزددایش هم کنارماایستادنرفت داخل صداپدراحمدمیشنیدیم بلندمیگفت خدابچه‌موازتومیخام.ایه قران میخوندبلندماهم ترسمون صدباربیشترشده بود #پایان

[ شنبه 24 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 404 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 18:02 - 1394/12/6
ينى احمد مرد؟؟؟؟؟؟😰😰😰😰😰
پاسخ : نه بیهوش شد شکلک

ستایش 15:09 - 1394/11/27
وا پس چرا ننوشتی احمد چی صد؟؟؟؟...
پاسخ : والا داستانی ک ارسال کرده بودن همین بود و منم گزاشتم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)