close
چت روم
ارسالی از رضا:سوپرمارکت
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از رضا:سوپرمارکت


سلام، من رضا هستم 28 ساله ، سوپرمارکت بزرگی دارم در رشت، من سر مشکلی با خانمم دعوام شد لوس شدم دیوونگی کردم شب تو مغازه موندم، ساعت یک مشتری ها تموم شد و من مثل همیشه در ها رو بستم ولی کلیشه هارو پایین نیاوردم، تا کمی نور از خیابون تو مغازه بیاد، چون در مغازه شیشه ای بود خیلی میترسیدم دزد نیاد، شامم رو خوردم و خواستم بخوابم،ساعت رو تنظیم کردم و پتو پهن کردم رو زمین و دراز کشیدم، چشمم رو بسته بودم، عول هول ساعت سه بود که با صدای تق تق شیشه ی در از خواب بلند شدم، دیدم پیرزنی با کمر خمیده اومده داره در میزنه، رفتم در رو باز کنم قیافه ی پیرزنه رو دیدم ترس کل وجودمو گرفت، یکی چشم بیشتر نداشت، نه این که یک چشم باشه یکی از چشماش افتاده بود، قیافه ی بدی داشت در رو باز نکردم رفتم طرف دکمه چراغ که روشن کنم، روشن کردم دیدم پیرزنه نیست سریع رفتم در رو قفل کردم کلیشه رو کشیدم سوئیچ ماشین رو برداشتم رفتم خونه، خانمم وقتی منو دید گفت چرا رنگت پریده چشمات درشت شده و ترسید، چیزی نگفتم رفتم خوابیدم تو اتاق خیلی خسته بودم، و از اون به بعد دیگه تنها نموندم تو مغازه 

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 99 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)