close
چت روم
ویلایی که از پیرزنی خریده بودیم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ویلایی که از پیرزنی خریده بودیم
   

والپیپر دختر خوناشام Vampire

سلام من كيميا ١٦ سالمه و حدود ٢ سال پيش با مامان بابام و مادر بزرگم و خالم و خانواده ي خالم اومديم شمال ويلاي مامان بزرگم كه از يك پيرزن چندين سال پيش خريده بود. همه تو حياط جلويي نشسته بودن من تو اتاق بودم كه ديدم يكي ميزنه به شيشه ! خنديدم و فكر كردم دختر خالمه گفتم پريا اذيت نكن!! ديدم صدايي نيامد دوباره دراز كشيدم شروع كردم مجله خوندن ديدم دوباره يكي ٣ بار تند زد به شيشه ي اتاق خيلي ترسيدم!! گفتم پريا شوخيت جالب نيستا!! رفتم تو حياط ديدم پريا نشسته تو حياط پيش بقيه...گفتم بيا بشين تو اتاق پيش من !! من مطمعنم يكي هي ميزنه به شيشه!! خنديد و اومد نشست...١٠ دقيقه تو اتاق پيشم بود هيچي نشد گفتم خب ديگه هله برو پيش بقيه!! ٥ دقيقه بعد دوباره يكي زد به شيشه!! با خالم رفتم حياط پشتي ببينيم كيه ديديم همه در هايي كه به حياط پشتي راه داره قفله...باز كرديم و رفتيم ديديم هيچ كي نيست همه بهم خنديدن و مسخرم كردن!! رفتم تو اتاق گفتم بابا چيزي نيست نترس بعد ٢-٣ دقيقه ٥ تا انگشت ديدم داره ميزنه به شيشه و يكي با موهاي مشكي بيرون وايساده جيغ زدم دويدم بيرون ديدم همه نشستن و هيچ كي حياط پشتي نيست...هنوز كه هنوزه نفهميديم چي بود!! ولي همه حرفمو باور كردن چون زبونم بند اومده بود تا ١ روز 

حاضرم قسم بخورم اين داستان واقعيه!!!

 
موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 31 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 101 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)