close
چت روم
ارسالی از بهراد...تعطیلات تابستانی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از بهراد...تعطیلات تابستانی

سلام من بهرادم۲۴سالمه پارسال با دو تا از دوستام وحید و ارش تصمیم گرفتیم به عنوان تعطیلات تابستانی به شمال بریم و دو هفته اونجا بمونیم قرار بود با ماشین ارش بریم و چهار صبح هم حرکت کنیم که زودتر به مقصد برسیم بعد از جمع کردن وسایلم رفتم خونه ارش و شب رو سه تایی گذروندیم ساعت یه ربع به یک بود که حس کردم یه جسم سنگین افتاد وسط حیاط و باعث شد از خواب بپرم به سمت حیاط رفتم تا اگه دزد باشه بچه هارو بیدار کنم و وقتی به حیاط رسیدم متوجه هیچ چیز عجیبی نشدم با دقت همه جای حیاط رو نگاه کردم و وقتی خیالم راحت شد به سمت رخت خوابم رفتم و زود خوابم برد بالاخره ساعت چهار صبح شد و ما حرکت کردیم توی راه همه چیز عادی بود و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد بالاخره به مقصد رسیدیم ویلای پدربزرگ وحید بود و از بعد فوتش کسی اونجا نرفته بود و اطرافش هیچ خونه یا ویلایی مشاهده نمیشد جای دنجی بود یه باغ بزرگ که یه خونه نسبتا کوچیک وسطش بود به همراه یه حیاط کوچیک که دستشویی و حمام توش قرار داشت وارد خونه شدیم دوتا اتاق در کنار هم یه اشپزخونه وسایلمون رو توی خونه گذاشتیم و بعد از کمی استراحت خواستیم بساط ناهار رو فراهم کنیم که متوجه شدم وسایلم جایی که گذاشته بودم نیست فکر کردم بچه ها اونو جا به جا کردن و وقتی ازشون پرسیدم بی اطلاع بودن موقتا بی خیال وسایل شدم و رفتم توی حیاط که برم دسشویی ناگهان چمدونم رو دیدم که وسط حیاط افتاده و تمام وسایل توش پخش شده روی زمین و تنها حدسی که زدم این بود که بچه ها دارن سر به سرم میذارن تو همین فکرا بودم که توجهم به تکه کاغذ مچاله شده ای جلب شد کاغذ رو برداشتم روش نوشته بود از اینجا برید همین طور که داشتم فکر میکردم کار چه کسی میتونه باشه و منظورش چیه فقط حدسم به ارش و وحید میرفت که متوجه صدای پا از پشت سرم شدم انگار کسی در حال دویدن بود سریع برگشتم و تنها چیزی که دیدم این بود که یه نفر با لباس بلند و مشکی وارد حمام شد دنبالش رفتم و چاقومو از جیبم در اوردم و ضامنشو ازاد کردم وارد حمام شدم همه چیز کاملا عادی بنظر میرسید کاملا وارد حمام شدم که ناگهان در پشت سرم بسته شد و لامپ خورد شد و همه جا تاریک شد توی اون تاریکی تنها چیزی که توجهمو جلب کرد دوتا چشم درست مقابل صورتم مثل چشم گربه میدرخشید و با صدای خش داری گفت از اینجا برید وگرنه کشته میشید خشکم زده بود در به سرعت باز شد و از حمام خارج شدم که وحیدو دیدم داشت به سمت دسشویی میرفت تا منو دید با تعجب گفت چرا قیافت اونجوری شده لباست چرا خونیه متوجه وضعیتم شدم ولی هیچ توضیحی برای اون وضعیتم نداشتم بدون اینکه چیزی بگم رفتم بالا و لباسمو عوض کردم از اون موضوع هم چیزی به کسی نگفتم شب شده بود و من با بدبختی بالاخره خوابم و تا قبل خوابیدن فکرم درگیر اتفاقات امروز بود حدودا ساعت سه نیمه شب بود که صدای فریاد چند نفر از نزدیکیمون به گوش رسید که باعث شد هر سه تامون از خواب بیدار بشیم و با تعجب به هم نگاه کنیم صدای فریاد ها یه لحظه هم قطع نمیشدن به سمت حیاط رفتیم و از چیزی که میدیدیم خشکمون زده بود یه عده سیاه پوش دور تا دور خونه بودن و با خشم نگاهمون میکردن و فریاد میکشیدن که ناگهان یکی از اون سیاه پوشا که از بقیه هیکلی تر بود جلو اومد و گفت تا طلوع افتاب وقت دارید از اینجا برید وگرنه هر سه تون کشته میشید با تموم شدن جملش همشون نا پدید شدن بعد از اینکه از حالت شوک در اومدیم به سمت خونه رفتیم و وسایلمون رو با سرعت جمع کردیم و از اون محل خارج شدیم و دیگ پامون رو اطراف اون محل نذاشتیم

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 31 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 101 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)