close
چت روم
مرتگا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مرتگا
 

سلام بنده مهدی هستم و هیفده سالمه و شهریار (نزدیکای کرج)میشینیم داستانی ک میخوام بگم زیاد ترسناک نیس ولی عجیبه و مال دو سال پیشه

سومین شب احیا بود و ساعت سه و نیم شب بود با دوتا از بچه ها داشتیم تو مسجد دعا میخوندیم ک خسته شدیم و زدیم بیرون و رفتیم تو پارک نشستیم.

هیچکی نه توپارک بود و نه تو خیابون و همه جا خیلی ساک بود خلاصه تو یه گوشه تاریک از پارک نشتستیم و درباره جن و اینا حرف زدیم یه ده دقیقه اونجا نشستیم که یه دفه یه پسر که چن باری دیده بودمشو میشناختمش از سمت خرابه اومد سمت ما.

خیلی طبیعی بود چیز خاصی نداشت اومد نشست پیش ما.

ما حرف میزدیم میخندیدیم شوخی میکردیم و لی اون خییلی ساکت بود همش اطراف رو میپایید اصلا هم حرف نمیزد و مشکوک میزد ولی احمیتی نمیدادیم یه دفه بلند شد ما هم بلند شدیم.گفت بچه ها مرتگا رو نمیشناشید؟ما گفتیم چی؟؟مرتگا چیه گف مرتگا دیگه ما فکر کردیم میخواد بگه مرتضی ولی نمیتونه خلاصه داشتیم از خنده میترکیدیم ولی اون خیلی ساکت و غیر طبیعی وایستاده بود ما رو نیگا میکرد یه دفه جو ساکتی حاکم شد یکی از بچه گف بگید ب اسم‌الله این جنه...

با تمام سرعت دوییدم و پشتمون رو نیگا نکردیم. پس فرداش من خود پسره رو دیدم گفتم چرا پری شب اون طوری میکردی تو پارک چرا دیوونه بازی در‌میاوردی؟گف چی میگی من پریشب تهران بودم امروز صب ساعت هفت برگشتیم من پریشب اینجا نبودم که ...

دلم هرری ریخ هیچی نگفتمو خدافظی کردم و رفتم باورشم با خودتون ممنون ک خوندین(شرمنده طولانی شد)

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 31 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 175 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)