close
چت روم
آل و مرد بی سر
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
آل و مرد بی سر


سلام پدر بزرگم تعریف میکرد یک بار که تو روستا میره طرف شیر اب اول صبح، پیرزنی رو میبینه که مشغول شستن چیزی بوده میره طرفش میره ولی پیرزنه اون چیز رو قایم میکنه پدربزرگم موهای پیرزنه رو میگیره و میگه نشون بده چیه، پیرزنه نشون میده پدربزرگم میبینه جیگره، ازش میپرسه این جیگره کیه؟ میگه از یک زن حامله دزدیدم پدربزرگم میگه باید بری از جایی که برداشتی برگردونیش، ولی پیرزنه میگه نه من اینکارو نمیکنم، پدر بزرگم موهاشو رو محکم تر فشار میده میگه اگه این کارو نکنی موهاتو میکنم، پیرزنه قبول میکنه ولی میگه دست از سرت برنمیدارم ...

 

ادامه ی این داستان را در ادامه ی مطلب بخونید

پدربزرگم میگه برو برگردون و موهاش رو ول میکنه ، اینو بگم که این پری یا جن هایی مثل آل به موهاشون حساسن حتی ما میتونیم با استفاده از مو های این موجودات این هارو تحت خودمون قرار دهیم،پیرزنه میره ولی بعد خیلی سال ها که من به دنیا اومدم یعنی وقتی پدربزرگم نوه دار شد یک اتفاق هایی برای پدر و مادر من میافتاد اولین اتفاق یک شب مادرم شب قدر میخواسته بره خونه همسایه از دم در که میاد بیرون دم در یک ادمی رو میبینه که کت پوشیده ولی سر نداشته مادرم جیغ زنان میره داخل، من اون موقع خواب بودم و دوازده سالم بود و عقل درست حسابی نداشتم ببخشید ولی راست میگم عاقل نبودم که بپرسم چی شده مادرم اومد داخل اینو خوب یادمه که گریه میکرد، وقتی پدرم برگشت خونه قضیه رو فهمید و دعا نویس رو اورد که نفهمیدم چکار کرد، بیخیال اتفاق بعدی مال پدرمه که دقیقا مال همین قضیس، شب ساعت یازده شب پدرم موقع برگشت یک آدمی رو دم در خونه میبینه که لم داده و دستش رو سرشه، میاد نزدیک تر و صداش میزنه دستش رو برمیداره میبینه سر نداره بعد پدرم نمیترسه ولی نگاهش میکنه و با تعجب ازش دور میشه و میره سر کوچه منتظر میمونه این بی کله بره و بعد از دقیقه از جاش بلند میشه به طرف پدرم حرکت میکنه کسی تو کوچه نبوده، پدرم خواست فرار کنه که سعید دوستش یا پدر دوسته منو میبینه و سریع میره طرفش ولی دیگه اون لحظه اون بی کله نبود، و وقتی اومد داخل به ما توضیح داد این اتفاق چند بار تکرار شد ولی من هیچ وقت اونو ندیدم، فقط ازش میشنیدم، فقط گاهی تو خونه صدای عجیبی موقع خواب میشنیدم، این اتفاق تا 15 سالگیه من اتفاق میافتاد ولی بعدش تموم شد پدرم همیشه میگه این از طرف همون پیرزنس.

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 186 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)