close
چت روم
ارسالی جدید_31
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید_31


 

 

 

 خیلی وقته که به مسائل ترسناک علاقه دارم و خوره ی فیلم ترسناک هم هستم. بعضی وقتا واقعا حس های عجیبی دارم؛ یه سری اتفاقات از دو سال پیش برام افتادن. ما اجاره نشین هستیم و آخرین خونه ای که گرفته بودیم، یک آپارتمان قدیمی و سی سال ساخت بود. بعضی اشیا توی خونه گم می شدن و بعد از کلی گشتن، مثلا روی میز می دیدمشون در حالی که قبلش همه جا رو می گشتم و پیدا نمی کردم. از این که بگذریم، یه اتفاق یکسان با فاصله ی چند ماه برام تکرار شد. اولین بار، توی آشپزخونه بودم ( روبروی آشپزخونه یک راهرو بود که به در خونه می رسید ) من توی آشپزخونه ایستاده بودم که یکدفعه دیدم صدای قژ قژ میاد. نگاه کردم دیدم درب داره آروم آروم باز میشه، با اینکه مطمئن بودم کاملا سفت بسته شده و باد هم نمی اومد. چند ماه که گذشت، این اتفاق دوباره دقیقا توی همون شرایط برام تکرار شد (یعنی دوباره توی آشپزخونه بودم و همون اتفاق برام افتاد) مدتی گذشت و پارسال، از اون خونه اسباب کشی کردیم به خونه ی پدربزرگم که زمینش قدیمیه ولی پونزده سال پیش کوبیدن و از نو ساختنش. خلاصه از اون موقع به بعد، علاقه ی من به ترس به اوج رسیده. از نگهبان دانشگاهمون شنیده بودم که یه شب توی دانشگاه، جنی رو در شکل یکی از خانومای دانشگاه دیده. روزی که این ماجرا رو شنیدم توی دانشگاه بودم و همش به شوخی، اسم اون خانوم رو صدا میزدم و می گفتم : کجایی خانم فلانی؟ بیا.  همون روز صبر کردم تا دانشگاه تعطیل بشه و با دوستام از اونجا خارج شدیم و درب دانشگاه هم پشت سرمون بستن. وقتی رفتیم جلوتر و منتظر اتوبوس بودیم، یکدفعه دیدیم همون خانوم از پشت سرمون رد شد. جالب اینه که اون روز هنوز کلاسا شروع نشده بود و خونه ی اون خانوم هم اون طرفا نبود. این هم ماجرای جالبی بود که میخواستم بگم. یه روز دیگه که توی خونه پدربزرگم نشسته بودیم و داستان ترسناک تعریف می کردیم، من کم کم پاشدم و رفتم طبقه ی بالا که معمولا اونجا تنهام. نشستم پای سیستم و داشتم باز هم داستان ترسناک می خوندم که یکدفه صدای شدیدی از پنجره ی آخر راهرو اومد. انگار یکی با مشت کوبید توی فلز پنجره. رفتم نگاه کردم، خبری نبود. با خودم گفتم حتی اگه پرنده ای چیزی بوده، باید یه پر ازش جا می موند روی توری ( چون اون پنجره پشتش توری داره )  چند ساعت بعد که من رفتم طبقه پایین و باز خواهرم تنها طبقه بالا بود، می گفت انگار یکی با انگشت می زده به شیشه ی اتاق. خب، بگذریم...  و اما عجیب ترین ماجرا : همین دو سه روز پیش که خواب بودم، ساعت حدود نه بود که با صدای بلند تلویزیون بیدار شدم و بلند شدم کنترل رو برداشتم خاموشش کردم. بعدش نگاه کردم و دیدم همه خوابن. بعدا هم به داداشم گفتم : چرا تلویزیونو روشن کرده بودی و خودت رفتی؟ اونم گفت که اصلا دست به تلویزیون نزده و تایمر تلویزیون هم خاموش بوده. بقیه هم ادعا می کردن که اصلا به تلویزیون دست نزدن. خلاصه اینجوریه ماجرای ما. هنوزم آدم نشدم و به علاقه مندیم ادامه میدم.

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 89 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)