close
چت روم
ارسالی جدید_30
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید_30


 

 

سلام مریم هستم این داستان مال وقتیه که 7سالم بود شبا از خواب بیدار میشدمو خودمو میزدم جیغ میکشیدم میخواستم از خونه برم بیرون به حدی گریه میکردم که چشام قرمز میشد از خونمون متنفر بودم مامانم رفت پیش دعا نویس رو یه کاغذ برام یه دعا نوشت گفت اینو بذار زیر بالشتش فرداش هم بذارش تو آب تو خونه تاب بده و بده دخترت بخوره مامانم اینکارو کرد وقتی برگه رو گذاشت داخل کاسه آب .آب کاملا زرد شد تو خونه تاب دادو داد خودم...کاملا خوب شده بودم تا اینکه خونمونو عوض کردیم از اتاقم میترسیدم از درخت هم همینطور بعضی وقتا تو اتاقم صداهایی میومدو میدیدم یکی با سرعت از اتاقم میده بیرون انگار چادر مشکی پوشیده بود تا پارسال رفتیم مشهد همکار بابام یه خانمی باهامون اومد با قرآن فال میگرفت مامانم نمیذاشت فال بگیرم تا کلی گریه کردمو آخر گذاشت نیت کردمو قرآنو باز کرد گفت که از اتاقت و شبا از درخت میترسی یه نگاه به مامانم کرد بعدش به مامانم گفت باید ببریش پیش همون دعا نویس یه دعا بذاره تو گردنش دوباره اومده سراغش من خیلی ترسیده بودم نمیدونستم منظورشون چیه مامانم گفت دعانویسه مرده همکار بابام گفت یه انگشتر براش بگیر اسم پنج تن رو روش بنویس همون جا برام یه انگشتر گرفت الان هم نه اونی اونی که داخل اتاقم میدیدمو میبینم نه از چیزی میترسم اما نمیدونم دقیقا چرا اینجور شده بودمو چی اومده سراغم

 

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 80 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)