close
چت روم
تنها_2
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
تنها_2


 

 

 

من تو خونه تنهام یه خونه خلوت ساکت کوچیک. دوستی هم ندارم که بیاد پیشم. خلاصه تو این خونه داره اتفاقات عجیبی میوفته. یه روز تو حموم بودم اب قطع شد. از همسایه و چند تا خونه دیگه پرسیدم ابتون قطعه؟گفتن نه. به صاحب خونه شکایت کردم ولی گفت لوله کشی مشکلی نداره. دیگه ول کردمو پیگریش نشدم. چند روز بعد از پنجره صدای جیغ و ناله میومد. با خودم گفتم حتما بچهان دارن بازی میکنن. دیدم صدا داره داره و نزدیک و بیشتر شده لباسمو پوشیدم تا برم بیرون بچه هارو یه فصل کوتک بزنم دیدم هیچکی نیست. بیخیال شدم و رفتم بالا یادم افتاد که کلیدو برنداشتم. چشتون روز بد نبینه یک روز کامل پشت در خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم روی تختم خوابیدم خلاصه همونجا سکته زدم. پاشدم سریع خونه رو گشتم هیچ کی نبود. یهو اب حموم باز شد. با خودم گفتم حتما چون اب قطع بود اب حموم رو باز گذاشتم. رفتم اب رو ببندم که دیدم در حموم از اون طرف قفله درو شکستم و دیدم هیچکی نیست و صدای دردناک و وحشتناکی داره از هواکش حموم میاد. مثل اینکه رو پشت بوم یکی رو داشتن شکنجه میکردن.رفتم رو پشت بوم دیدم هیچکی نیست. باد خیلی زیاد شروع شد و در پشت بوم بسته شد. هر چقدر داد میزدم کسی درو باز نکرد. تا اینکه یه نفر رفت پشت در و درو باز کرد.  از پشت در گفتم ممنون ولی هیچکی پشت  در نبود دیگه تصمیم گرفتم از اون خونه جن زده برم. ولی سوال اینجاست ؟ 

1_من جن زده شدم و خونه؟ 

به هرحال خونه رو با هزار بدبختی عوض کردیم. ولی بازم این جنا دست از سرم برنداشتن تا اینکه...

 

داستان زنگیمو براتون تعریف کردم. وقتی خونه رو جا به جا کردم بازم همون اتفاقا حتی بدتر اتفاق افتاد. دیگه به جوش اوردم و با خودم فکر کردم بهتره به دوستای دانشگام زنگ بزنم و برم پیششون. کتاب شماره های قدیمی رو برداشتم و به یکی زنگ زدم. با رفتن به پیش اون دیگه حالم داشت خوب میشد که یهو وقتی یه روز برگشتم خونه برق رفته بود. ترسیدم بعد چراغ قوه ی گوشیمو خواستم روشن کنم دیدم شارژ ندارم و برقم نیست که بزنم شارژ. بعد از 10 دقیقه گوشیم خاموش شد. با خودم گفتم بهتره برم خونه دوستم .ولی وقتی درو رو قفل کردم یادم رفت کجا گذاشتمش. بعد از 2 ساعت برق بازم نیومد که دیدم شیشه کله خونم یهو با صدای وحشت ناکی ترکید. از جلو چشم نقطه های قرمز رد میشد و تو گوشم صدای ناجوری میپیچید. همونجا چشامو بستم و فقط ایت الکرسی  میخوندم که صبح وقتی پا شدم رفتم پیش یه دعانویس. حالمو خوب کرد و از اون به بعد تقریبا خوب شدم. الان که دارم این داستانو مینویسم پیش دوستمم که خوابه 

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 29 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 172 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
rana 18:47 - 1395/4/29
تنهایی خودشم یه بدبختیه خخخ

زهرا 17:09 - 1395/4/29
باسلام خدمت شما وتشکر از زحمتهاتون
داستاناتون خیلی جالبه فقط اگه امکانش هست زود به زود بزارین ممنون
پاسخ : سلام ممنونم از نظرتون، چشم حتما سعی خودم رو میکنم

Hananeh 16:17 - 1395/4/29
خوشحالم که دیگه میتونی داستان بزاری ممنون
پاسخ : سلام میتونستم بزارم ولی حیف حوصله نیست،

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)