close
چت روم
دایی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
دایی


 

ی روز داشتیم با خانواده فیلم عروسی پدر مادرم رو می‌دیدیم ک متوجه ی موضوعی شدم 

داییم توی عروسی چشمانش هی پلک میزد پشت سر هم و زیاد

از مادرم علتش رو پرسیدم گفت برو از داییت بپرس ( فک کنم خودش میدونست) 

بازم کنجکاوی بنده اوت کرد و ی شب رفتم پیش داییم

علت بی وقفه چشمک زدن چشماش رو پرسیدم : 

اونم تعریف کرد؛

تو روستا ی پسر عمو  داشت ک بیشتر اوقات با هم بودن 

یک شب ک میخواست تو اتاق خواب مادر بزرگش بخوابه 

چون میدونست احمد ( پسر عموش) اذیتش میکنه 

تصمیم گرفت ک در رو قفل کنه تا راحت بخوابه

نیمه های شب احساس میکنه ی نفر کف پاش رو قلقلک میده 

اول فک میکنه ک احمده و هی میگه نکن احمد قلقلک نده میخوام بخوابم ک یکدفعه یادش میرفته ک در قفل بود و هیچ راه دیگه ای برا ورود به اتاق خواب نبود یکدفعه بلند میشه و میبینه

یک دختر کوچولو با مو های وز وزی داره کف پاشو قلقلک میده

بعد به پا های دخترک نگاه کردم ک یکدفعه ماتم برد 

پا هاش برعکس بود و از جایی ک قبلا شنیده بود پا های جن ها بر عکسه برا رفتن اون گفت بسم الله الرحمن الرحیم و چشماشو بست و باز کرد دید ک دخترک نیست

گفت:  خیلی ترسیدم

بخاطر همین چشمام چشمک میزد 

به مدت ۱ ماه همینجوری بودم .

این قضیه تموم شد.

دایی مادرم در روبروی خونه مادر مادر بزرگم( مادر بزرگ داییم)

ی خونه ساخته و بعضی وقتا اونجا میرن 

زندایی مادرم و دخترش و پسرش برا ما تعریف کردن ک بعضی وقتا از زیر زمین این خونه صدای جیغ یک زن میشنون ...

پایان خاطره من .

 

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 29 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 97 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 16:22 - 1395/4/29
خخخخخخخخح بیشتر خنده دار بود تا ترسناک
پاسخ : هههه دقیقا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)