close
چت روم
ارسالی جدید_23
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید_23


 

 

پارسال رفته بودیم شهرستان 

یه روز رفتیم تا روستاهایه اطراف و گشتی بزنیم ابیانه رو رفتیم بعد رفتیم سمته هَنجَن 

جایه دیدنی نداره فقط یه قلعه داره

رفتیم سمته قلعش که همه جاش ریخته بود دیوار و سقف و فقط دو سه تا اتاق بود که دیده بودیم 

داداشم گف بریم تهشم ببینیم اول موافقت نکردیم ولی بعدش رفتیم سقفش ریخته بود نمیشد رد شد دولا دولا رفتیم

پر از کوزه و صندقچه بود که معلوم بود قدیمیه 

داداشم ازون ته صدامون کرد رفتیم دیدیم یه در بزرگ که اسکلته کامل ادم با طناب بهش وصله رویه در دعا نوشته شده بود 

داداشم گف طلسمه چون دیدیمش باید باطلش کنیم 

پسر داییم زنگ زد به دوستش  گفت باید طناب و بسوزونیم و استخوان با یه چیزی برداریم که به دستمون نخوره

داداشم برداشت طناب و سوزوند و استخوانم تویه اب انداختیم 

بعد از اون زن داداشم مدام خوابه بد میدید و اذیت میشدمیگف یکیو میبینم و اذیتم میکنه 

یه روز با داداشم پیشه یه دعا نویس رفتیم که خونش پر از کتاب و به در و دیوارش دعا نوشته بود داداشم فقط گفت زنم مدام خواب بد میبینه و میگه یکی اذیتم میکنه 

گف شما تویه روستا تو یه قلعه دور افتاده استخوان به اب دادید و طلسم باطل کردید حالا دارن زنتو اذیت میکنن  

 

یه دعا بهمون داد که بسوزونیم و تو خونه بگردونیم 

و یکیم بسوزونیم فوت کنن تو صورته هم 

 

بعد از اون زن داداشم نه خواب دید نه ترسید 

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 29 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 114 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)