close
چت روم
ارسالی از مسعود_4
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مسعود_4


 

 

سلام...من مسعود هستم از اهواز...

 

این داستانی که میخواهم براتون تعریف کنم واقعیه...اخه برای خودم اتفاق افتاد...پنج شنبه بود طبق معمول مثل هر شب که رفتم بخوابم...داشتم به برنامه درسی فردام فکر میکردم و خوابم برد...درست ساعت سه و نیم بامداد بود که احساس میکردم دارم خفه میشم و عرق کردم ...همین که از خواب پریدم یه سایه سیاه جلوی چشام دیدم وروی سینه ام بود و میخندید...بدنم بالکل قفل شد حتی زبونم...نه میتونسم  حرکت کنم و نه میتونستم داد بزنم...نزدیک به یک دقیقه که اون موجود منو به این حال در اورده بود و بعد با یک خنده بلند رفت سمت دیوار و ناپدید شد...تا الان هم برای کسی تعریف نکردم...چونکه میدونم کسی باور نمیکنم و فکر میکنن که توهمه ولی توهم نبود و اون موقعه کاملا بیدار و هوشیار بودم...ببخشید که طولانی شد

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 29 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 114 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)