close
چت روم
همزاد شوهرم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
همزاد شوهرم


با سلام این قضیه ای که میخوام بگم واقعا خیلی ترسناکه شاید به شما ترسناک نباشه ولی برای من که پیش اومده خیلی وحشتناکه، من اسمم میناس 24 سالمه من دوسال پیش ازدواج کردم شوهرم کارش شبانه بود نگهبان بود شب ساعت دوازده میرفت و دوازده ظهر برمیگشت، چند شب بعد عروسیمون یعنی اولین شبی که شوهرم رفت سرکار و من تنها موندم داخل خونه ، شوهرم وقتی رفت من مشغول خوردن شیر و کیک بودم چون عادتمه هرروز بخورم یک شب نخورم روز نمیشه عادت کردم، که یک دفعه صدا در اومد رفتم دم در دیدم شوهرمه با خودم گفتم شاید کار داره برگشته، اومد داخل نه سلامی که نه حرفی ازش پرسیدم چرا برگشتی جوابی نداد فکر کردم ناراحته پس چیزی نگفتم رفتم داخل همراهش، دیدم رفت تو اتاق تا بخوابه در رو هم بست، شب شده بود هرچی در زدم در رو باز نکرد مجبور شدم تو حال بخوابم، صبح که شد رفتم تو اتاق شوهرم نبود ظهر که شد شوهرم برگشت سلام کرد و مثل همیشه حالمو پرسید و لبخند زد گفتم خوب موقعیتیه که ازش بپرسم دیشب چش بوده...

 

ادامه ی این داستان را در ادامه مطلب بخوانید

ازش پرسیدم فرید دیشب چت بود برگشتی خونه؟ گفت من؟ من کی برگشتم خونه؟ گفتم عه خودت اومده بودی ناراحت بودی محلم نمیدادی بهم گفت نه بخدا من سر کار بودم خیالاتی شدی من اول فکر کردم داره سرکارم میزاره بعد خودتون میفهمید چی شده، ازم پرسید دیشب من برگشتم خونه ؟ گفتم اره انگار ناراحت بودی بهم گفت نه به  جون مادرم من دیشب نیومدم فکر کنم خبرایی باشه البته اگه راست بگویی، منم قسم خوردم که راست میگم، خلاصه شب شد و بازم فرید رفت سر کار گفت مواظب خودت باش در رو به روی هیچ کس باز نکن، منم گفتم چشم بعد رفت این بار من از ترس رفتم بخوابم اخه خیلی تو فکره دیشب بودم، دیدم باز در میزنن اینبار رفتم تو حیاط ولی در رو باز نکردم هرچی گفتم کیه جواب ندادن بعد گفتم برم بخوابم تا ظهر شوهرم بیاد، رفتم داخل خدا شاهده از تو اشپزخونه فرید رو دیدم که مشغول سرخ کردنه چیزی بود من جیغ زدم فرید صورتش رو برگدوند و بازم چهره ی ثابتش رو دیدم، از حال رفتم بعد وقتی بهوش اومدم شوهرم رو دیدم که داره بهم میگی مینا چی شده و ناراحت بود من دیوونه باز فکر کردم شوهر خودمه بعد از جام بلند شدم دیدم شبه با کلی ترس ازش پرسیدم ساعت چند نگاه دستش کرد دیدم از مچ دست به بعد دیگ چیزی نداره از ترس جیغ زدم یک جیغی زدم که همسایه بغلیمون کل خانوادش اومدن سراغم ولی اون موقع اون غیب شده بود با سرعت دویدم رفتم دم در، موهامم بیرون بود منو بردن خونشون و موضوع رو کاملا بهشون گفتم، گفتن اشکال نداره هر وقت شوهرت رفت بیا پیش دخترم تو اتاقش بخواب تا تنها نباشی منم از خدا خواسته قبول کردم و تشکر کردم،ظهر که شد به فرید چیزی نگفتم و از همسایه خواستم بهش چیزی نگه اخه نمیخواستم کارشو ول کنه، باز شب شد و دلم شور میزد رفتم خونه همسایه و پیش هلیا دختر همسایمون تو اتاقش تا ساعت سه گرم حرف زدن بودیم، که صدای در خونه همسایه رو شنیدم دلم ریخت میلرزیدم، پدر هلیا از خواب بیدار شد رفت دم در دید فریده به من گفت مینا خانم بیا شوهرت اومده دنبالت مثل دیوونه ها گفتم نه نه این نمیتونه شوهر من باشه و با کلی گریه رفتم تو اتاق، در رو بستن بعد پدر هلیا اومد یک چیزی بهم گفت، گفت حرفتو باور میکنم اخه وقتی در رو بستم خنده بلندی کرد منم ترسیدم، من اون شب نخوابیدم هلیا خوابیده بود توجهم به پنجره اتاق هلیا جمع شد که باز کمی دقت کردم دیدم باز همون جنه داره نگاهم میکنه شبیه فریده منم بود باز ترسیدم رفتم زیر پتو و خوابیدم، چند شب گذشت چیزی نشد تا اینکه شب که شوهرم رفت خونه همسایه بودم که دلم خواست برم خونه گوشی رو بردارم چون کار داشتم با کلی ترس رفتم داخل گوشیم رو برداشتم باز همونو تو حیاط دیدم که نشسته رو زمین ولی من اینبار توجه نکردم و سریع رفتم تو خونه همسایمون در رو هم نبستم به پدر هلیا گفتم که بره ببنده امنیت نیست،صبح رفتم خونه چون کار داشتم قرار بود خواهرم بیاد باید میرفتم سریع، ساعت 6 صبح رفتم خونه وقتی رفتم در رو باز کردم صدایی مثل شکستن استکان به گوشم رسید ولی تمنایی نکردم رفتم داخل، رفتم تو اشپزخونه دیدم رو سرامیک استکان چایی خورد شده و توش چایی بود رو زمین ریخته بود، در حال جمع کردن بودم که صدای فرید رو شنیدم که میگفت مینا؟ مینا کجایی؟ سریع رفتم تو حیاط دیدم فریده ولی شک داشتم، وقتی دیدم داره لبخند میزنه دلم خوش شد رفتم طرفش به جون خودم دهنش گشاد شد و خندید باز از حال رفتم، ظهر شوهرم اومد منو تو این حال دید بیدارم کرد دیدم شیرینی دستشه چون بهش گفتم شیرینی بخره چون خواهرم اینا میخواستن بیان فهمیدم فریده سریع پریدم تو بغلش اروم شدم، بعد مجبور شدم قضیه رو بگم وقتی دید تو چه حالیم بنده خدا منو همون موقع برد پیش دعا نویسی خواهرمم زنگ زد که خونه نیستیم کار پیش اومده، خلاصه رفتم پیش دعا نویس پیرمرد مسنی بود بهم میگفت اون همزاد شوهرت بوده و ممکنه بازم بیاد اذیتت کنه یک دعایی برام نوشت و گفت بنداز گردنت همیشه، از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت ندیدمش ولی یک بار دیدم که یک شب خسته خوابیده بودم مثل بختک روم بود و من چون هوشیار نبودم نترسیدم زیاد وقتی بلند بدنم درد میکرد و دیگه راحت شدم شوهرم بخاطر من کارشو ول کرد و باغ خرید منو تنها نزاشت و کارگر گرفت تا بیشتر اوقات پیشم باشه و من خیلی راضیم از زندگیم...

موضوعات: داستان همزاد ,
[ یکشنبه 20 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 545 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مریم 9:53 - 1396/1/28
سلام خدا قوت اقا حسام بخدا بهترین داستان همزادی که خوندم همین بود بازم از این داستانا بزارید ممنون

مارال 13:01 - 1396/1/24
واقعا عالیه داستانها وسایتتون حرف نداره براتون آرزوی بهترینها رو دارم .کاش میشد منم همزادمو میدیم آخه میگن کمکت میکنه اگه درست باشه این حرف
پاسخ : بله واقعا منم همین ارزو رو دارم

mahdi yaychi 16:23 - 1395/7/24
داستان جالبی بود و همزاد واقعا وجود داره
پاسخ : بله همزاد وجود داره

rana 12:43 - 1395/4/30
پس همیشه داستانای جدید بزارید ممنون میشم
پاسخ : چشم سعی خودم رو میکنم خواهش

rana 10:55 - 1395/4/30
اتفاقا وبلاگ جن هتام خیلی بیشتر از وبلاگ های دیگه طرفدار داره
اینو از روی تعداد مخاطب هاش میگم ( امیدوارم به کسی توهین نکرده باشم )
پاسخ : ممنونم نظر لطفته، ولی این وبلاگ تنها وبلاگ ایرانیه که بروزه برای داستان و چیزهای ترسناک

zahra 19:55 - 1395/4/29
خوب شاید بعضی ها یاد ندارن یا وقت ندارن نظر بزارن شما مطمعن باشین سایتتون مخاطب زیادی داره به این نشون که اینهمه داستان جدید ارسال میکنن
پاسخ : نه اخه کلا داستان هارو برای مردم میزارم وقتی نظر نمیدن معلومه دیگه ادم دیگه حوصلع پیدا نمیکنه وقتی ببینم زیاد هوادار داره داستانام حتما سعی میکنم برای وبلاگم

رها 10:01 - 1395/4/29
سلام سایتتون عالیست
پاسخ : سلام نظر لطفتونه سایت خودتونه

zahra 13:16 - 1395/4/28
سلام
چرا چند روزه داستان جدید نمیذارین؟؟؟
پاسخ : سلام ببخشید ادمین نیستش خودم چندتایی میزارم
حسام فک کنم چون نظر نمیدن حس داستان گزاشتن دیگه نداره

Hnnaneh 12:32 - 1395/4/26
ممنون الان خیلی عالی شده
پاسخ : خواهش میکنم

rana 1:12 - 1395/4/25
بازم بابت کمکت ممنون
پاسخ : کمکی نبود هههه خواهش میکنم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)