close
تبلیغات در اینترنت
ارسالی جدید_19
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید_19


 

 

این واقعیتی ک میخام براتون تعریف کنم واسه پسر عمه ام اتفاق افتاده ،

6 ساله پیش پسر عمه ام چند نفره میرن باغ یکی از دوستاش ، اونجا بودن و شام خوردن و همگی روی ایوان خابیدن نصفه های شب که میشه پسر عمه ام میگه یکی از دوستاش بیدارش کرده گفته پاشو بریم عروسی 

گفته الان عروسی ! گفته اره 

میگه چشمم به پاهاش که افتاده از زانو به پایین پای اسب بوده

ولی زیاد اعتنا نکرده گفته حتما خاب آلوده اشتباه میبینه و بلند میشه و باهاش میره خیلی از باغ دور میشن به پایین یک کوه که میرسن میبینه بالای کوه عروسی و میرن

 

بالا وقتی میرسه میبینه یک عروسی مجلل و وسط مجلس یک آتیش بزرگه و یک دیگ بزرگ که داخلش گوشت داره پخته میشه و شام عروسی بود ، مجلس ک تمام میشه به همه ظرف دادن واسه غذا و گفتن هر کسی خودش باید غذا ظرف کنه ، نوبت پسر عمه ام که میشه میره جلو و طبق عادت بسم الله الرحمن الرحیم میگه و در یک لحظه میبینه همه چیز غیب شده و خودش تنها روی کوه وایستاده و اونجا تازه به خودش میاد و با کلی ترس به باغ برمیگرده و میبینه دوستاش دارن دنبالش میگردن و جریان و واسه اونا تعریف میکنه و همگی تا صبح بیدار می مونن.

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 20 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 85 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)