close
چت روم
ارسالی از معصومه:احضار جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از معصومه:احضار جن


سلام من معصومه ۲۹ ساله هستم که علاقه شدیدی به جن و احضار جن دارم.ی چندسالیه که ی چیزایی رو می بینم ولی نه تنها منصرف نشدم بلکه اشتیاقم به اینکار صد برابر شده.این ماجراها از دوازده سال پیش شروع شده و همچنان ادامه داره.اولین بار سال ۸۳دیدم وقتی خسته از دانشگاه رسیدم خونه.اون موقع من ی شهر دیگه درس میخوندم و خونه خاله ام زندگی میکردم.وقتی رسیدم خونه تاریک تاریک بود و همه خواب بودن.رفتم تو اتاقمو از فرط خستگی خوابیدم که ی سنگینی حس کردم,ولی نای باز کردن چشامو نداشتم,ی دفعه صدای شوهر خالمو شنیدم که بهم گفت پاشو چای بخور,ترس همه وجودمو گرفت ,من درو قفل کرده بودم,شوهر خالم خواب بود ولی تو اتاق من چیکار می کرد...چشامو که باز کردم ی مرد سیاه بدون سر دیدم,فقط جیغ میزدم بدنم قفل شده بود,با صدای کوبیدن در اتاقم ناپدید شد.شوهرخالم پشت در بود گفت چی شده!گفتم خواب بد دیدم شب موقع خواب می ترسیدم برم تو اتاقم به خالم گفتم جریانو ولی اونا خندیدن و گفتن بخاطر خستگی بوده,قبول نکردن خونشون جن داره تا اینکه ی شب شوهرخالم رفت ماموریت و من و خاله و پسرش که سه سالش بود تنها بودیم,هممون تو هال خوابیدیم ولی صبح که بیدار شدیم ی صحنه عجیب دیدیم منو پسر خالم جابه جا شده بودیم بدون اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده ,وسایلم جاب جا میشد گم میشد هنوزم این اتفاقا میفته برام.درسم که تموم شد و برگشتم شهرمون شروع ماجراها و اذیت کردناشون بود.چهار تا بودن سه تا انگار بچه بودن با ی مرد.بچه ها هرشب تو اتاقم بودن و بازی می کردن,گاهی هم سراغ من میومدن مثلا پتومو می کشیدن از روم ولی هیچ وقت ازاری نرسوندن بهم ولی اون مرد همیشه به شکل برادر کوچیکم ظاهر میشد و بهم حمله می کرد,هنوزم از اینکه با برادرم تو خونه تنها باشم می ترسم ادامه دارد...

البته همه این ماجراها تقصیر خودم بود چون ی مدت دنبال تسخیر جن بودم ولی وقتی مامانم فهمید کتابمو پاره کرد و دیگه بهم اجازه اینکارو نداد.این ماجراها ادامه داشت تا چهارسال پیش که من ی بیماری لاعلاج گرفتم و تا مرز سرطان پیش رفتم.ی شب خواب دیدم ی مرد اومد پیشم و بهم گفت دنبالم بیا.من محو تماشاش بودم و بدون هیچ حرفی و بی اختیار دنبالش رفتم منو برد سر ی قبری که ی پارچه سبز روش بود و نورانی.نمیدونستم کیه بهم گفت هر حاجتی داری ازش بخواه ولی من فقط نگاه می کردم و حرفی نمیزدم,این خواب یک ماه هرشب تکرار شد و اون جن که البته خودش گفته بود جن هستم منو سر اون قبر میبرد بعد از یک ماه منو برد ی مکانی که تا حالا نرفتم.ی جمعیت زیادی بودن با لباسای بلند,من وسط واقعه غدیر خم بودم لحظه به لحظه رو میدیدم,پیامبر ,حضرت علی باورم نمیشد.بخدا قسم همه اینا عین واقعیته.اشک می ریختم ولی صدایی نمیشنیدم جز صدای اون جن بهم گفت برو تو اون مسجد نماز بخون منم اینکارو کردم.بعد از اون دیگه ندیدمش تا چند روز بعد که خیلی اتفاقی عازم مشهد شدم و امام رضا شفای دردمو داد,الان یک ساله که کاملا خوب شدم و هیچ وقت اون جن از خاطرم نمیره.اینارو گفتم که بدونید جن اونقدرام ترسناک نیست گاهی میخواد ی چیزی رو بهت نشون بده که به صلاحته

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 13 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 234 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)