close
تبلیغات در اینترنت
ارسالی از ثریا_2
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ثریا_2


یک روز که خیلی سرماخورده بودم، صبح کلاس داشتم. اتفاقا" استادی که با ایشان کلاس داشتم، مرا کاملا" می شناخت و استاد خوب و مهربانی بود و ترم های پیش هم با ایشان کلاس داشتیم. من هم دانشجوی زرنگی بودم و نمره هایم همیشه بالا بود. همیشه سعی می کردم غیبت نکنم و ندرتا" غیبت می کردم خصوصا" اینکه درس این استاد را خیلی دوست داشتم هرچی سعی کردم صبح سر کلاس حاضر بشوم، نتوانستم چون حسابی حالم ناخوش بود. آخر تصمیم گرفتم نروم و خوابیدم. تا اینکه تقریبا" ساعت 10 یا 11 صبح بود که احساس کردم کسی در ذهنم فریاد زد "نگران نباش" و چند لحظه بعد، صدای مهیبی از آشپزخانه آمد و من بلند شدم رفتم آنجا دیدم یکی از ظرف ها بوده که افتاده است. صبح روز فردا که دانشگاه رفتم، دوتا از دوستان رادیدم و گفتم بچه ها جزوه دیروز را بدهید بروم کپی کنم. آنها گفتند ناقلا چی شده جدیدا" کلاسها را نمیای و ما تو را دیروز دیدیم در راهرو در کنار دفتر اساتید بودی! و چرا کلاس نیامدی؟ به آنها گفتم که حال و حوصله شوخی و مسخره بازی را ندارم چونکه حسابی مریضم. گذشت تا هفته بعد شد و مجددا" با آن استاد کلاس داشتیم. پس از اتمام کلاس، رفتم پیش استاد تا مثلا" بابت جلسه پیش از ایشان عذرخواهی کنم و غیبتم را موجه کنم. گفتم استاد عذرمی خواهم که جلسه پیش نیامدم چونکه حسابی مریض بودم و درخانه استراحت کردم. ناگهان دیدم استاد گفت که من از شما چنین انتظاری نداشتم! و گفت شما مگر هفته پیش نیامدی جلوی دفتر اساتید در راهرو، وقتیکه من داشتم از دفتر بیرون می آمدم، جلوی من را گرفتی درحالیکه حالت هم خیلی خوب بود و داشتی نیشخند می زدی و بدون اینکه سلام کنی گفتی که من فلانی هستم و حسابی هم سرماخوردم و نمی توانم سر کلاس بیام و بعد رفتی !! من هم از آنجایی که خیلی وقت هست شما را می شناسم هفته پیش وقتیکه حضور غیاب کردم برایت غیبت نزدم. خلاصه استاد ما دلگیر شده بود و بعد گفت از شما دیگر چنین انتظاری نداشتم و بعد کلی موظه و پند و نصیحت که شما باید الگو باشی و همیشه احترام استاد را نگه داری و غیره. بعدها تا مدتها هم از دستم ناراحت بود. از دوتا دوستم سوال کردم که من کجا بودم و چکار می کردم هفته پیش. گفتند که از دور در راهرو مرا دیده بودند نزدیک دفتر اساتید درحالیکه سرم پایین بود و با پاهایم آروم به دیو.ار می زدم! هرچی به طرف من اشاره کرده بودند، انگار به انها توجه نکرده بودم. بعدش اونها به خیال اینکه من بعدآ" بروم کلاس، رفته بودند اما من نرفته بودم.

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 13 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 62 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)