close
چت روم
ارسالی از هانیه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از هانیه


سلام من هانيه هستم 15 اصفهان يه باغ پدربزرگم درنجف اباد خريده بود که يه راه بياباني تاريک داشت تا به باغ برسيم خلاصه ما به باغ رسيديم وناهارمون را خورديم که من دستشويي داشتم وبه مادرم گفتم که ميرم دستشويي.رفتم دستشويي ووقتي اومدم بيرون دستمو بشورم بالاي سينک دست شويي يه ايينه بود سرم پاين بود دستامو ميشستم که احساس کردم يه چيزي مشکي از اينه رد شد خيلي ترسيدم سرمو اوردم بالا که ديدم ازتو اينه يه پيرزن که ازدهنش خون ميچکه باچشماي زاغ و چادر مشکي وعصا پشت سرم هس وقتي رومو ازاينه برگردوندم نبود وسريع دويدم تو اتاق پيش مامانمو اينا ببخشيد سرتونو دراوردم ولي ازاون به بعد کمو بيش توباغ ميبينمش ولي ازش نميترسم چون فقط زول ميزنه به ادم
موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 13 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 32 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)