close
چت روم
فرزانه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
فرزانه


ریحانه هستم31 ساله از گیلان ساکن تهران دو سال پیش شوهرم رو از دست دادم در اثر تصادف، بخاطر همین مجبور شدم با دخترم فرزانه که 8 سالش بود برم خونه ی کوچیک تر چون خونمون بزرگ بود و تو تهران کسی نداشتیم پیشمون باشه ترس داشتیم از خونه هر موقع از بیرون میومدم خونه موقعی که شوهرم زنده بود همیشه میترسیدم بخاطر همین خونه رو فروختم و رفتم خونه کوچیک تری گرفتم دخترم فرزانه خیلی بیشتر میترسید، رفتیم خونه ی خریدیم که حیاط نداشت و بقیه پول رو گزاشتم تو بانک، بعد اسباب کشی مادرم از گیلان اومد پیشمون چند هفته ای موند ولی وقتی رفت یک اتفاقایی افتاد...

 

ادامه ی این داستان را در ادامه ی مطلب دنبال کنید

 

چند روز بعد رفتن مادرم یک شب من داشتم مجله حل میکردم خوابم نمیبرد ساعت 1 شب بود، دخترم رفت خوابیدم من رفتم تو اشپزخونه برای دخترم کیک درست کنم برای صبحانش ، یک صدایی رو شنیدم صدا مثل صدای کسی بود که قبلا شنیده بودم ولی یادم نیست، اون صدا رو تو خونه قبلیم شنیده بودم،من کیک رو گزاشتم تو فرگاز و رفتم تو حال چراغ خاموش بود، رفتم پا گوشیم پای واتس اپ با خواهرم چت میکردم ، سرگرم بودم که دخترم جیغ زد از اتاقش اومد بیرون پرید تو بغلم، گریه میکرد دلیل رو پرسیدم چیزی نمیگفت اروم تر که شد گفت لولو دیدم تو اتاق دیدم جلومه ، خیلی ترسیده بود، گریش بند نمیومد، من گفتم شاید به علت مرگ پدرشه ناراحته توهم زده، کمی گوشیمو دادم دستش تا بازی کنه، و ارومش میکردم، کیک درست شد و گزاشتم تو یخچال، دخترم رو تو بغل خودم خوابوندم ، از اون شب دخترم چند بار جیغ زد ، من ناراحت شدم گفتم حتما چیزی هست، چند شب بعدش رفتم تو اتاق دخترم قران خوندم و قران رو گزاشتم بالای سر دخترم، اون شب اروم بود، چند شب من همینکارو کردم دخترم دیگه نترسید، یک شب کنجکاو شدم برم دخترمو ببینم در چه حاله دیدم تو خواب داره صورتشو چپ و راست میبره و چشماشو محکم بسته انگار خواب میدید، از خواب بلندش کردم گفتم چی شده عزیزم؟ باز گریه کرد گفت پیشم بمون، رفتم رو تختش خوابیدم پیشش محکم چسبید تو بغلم، ولی دلیل ترسشو نمیگفت، شب بعدش خوب یادمه من رفتم تو اشپزخونه از یخچال کیک بردارم بخورم گشنم بود، بعد خوردنم رفتم تو اتاق دخترم یک چیز مات مانندی که مثل دود بود بالای سر دخترم دیدم جیغ زدم و از حال رفتم، صبح بهوش اومدم دخترم بیدار بود سریع بغلش کردم گفتم خوبی؟ خندید بهم من از خندیدش خیلی ترسیدم تصمیم گرفتم ببرمش پیش دعا نویس، همسایمون دعا نویسی رو بهم معرفی کرد رفتم، دعا نویس گفت ی چیزی دنبالتونه دقیق نمیدونم چیز دیگه نگفت تا نترسیم دعایی نوشت و انداخت گردن دخترم. از اون شب بعد چیزی نشد و یادمه همسایمون اومد خونمون. تازه باهاش دوست شده بودم. میگفت یک شب از پنجره کوچه رو نگاه کردم توجهم به بالای خونتون جلب شد یک چیزی بالای خونه دیدم فکر کردم دزده ولی ادم نبود مطمئنم من از حرفش ناراحت و ترسیدم، مجبور شدم برگردم گیلان پیش خانوادم، و خدا روشکر این موضوع تموم شد 

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 11 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 242 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)