close
چت روم
داستان ارسالی از صالح
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از صالح

سلام.من صالحم.این داستانی که میخوام بهتون بگم مربوط میشه به ۴ سال پیش. من و خونوادم هر سال به شهر مشهد میرفتیم که بیشتر اقواممون تو مشهد زندگی میکنند.ما خودمون ساکن گنبد هستیم.ما هر سال که خونه ی خالم میریم اونا تازه خونه اجاره میکردن٫ یعنی مستاجر هستند.هر سال که خونشون رو عوض میکردند ما هم میرفتیم پیششون.اون سالی که ما رفته بودیم خونشون یک خونه اجاره کرده بودن که ظاهرا خیلی قدیمی بود.ظاهر خونه کاملا کهنه بود و کل روز رو کمکشون کردیم که اسباب کشی کنن و خلاصه قبل از تاریکیه هوا همه ی کار ها تموم شد.این خونه یک حیاط بزرگ و یک حموم داشت که گوشه ی حیاط بود.یک زیر زمین و دو سه تا اتاق داشت.از داخل حیاط ۱۰ تا پله میخورد تا بالا که به اتاق برسیم.یک پنجره ی بزرگ هم داشت که خیلی راحت میشد کل حیاط رو دید زد.شب که شد ساعتای ۹ یا ده بود که داداشم رفت حموم و ما هم داخل اتاق نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم که یک دفعه صدای در زدن اومد.پسر خالم رفت دم پنجره و دو سه بار گفت کیه و ولی کسی جواب نداد.دوباره سه چهار بار صدای در زدن اومد و هر چی گفت کیه ولی کسی جواب نداد.بعد از ده دقیقه داداشم از حموم برگشت و بهمون گفت کی بود در حموم رو میزد.اونجا بود که هممون با تعجب به همدیگه نگاه میکردیم و صددرصد تو فکرمون این بود که جن در حموم رو زده .خلاصه بعد از مکس کوتاه داداشم گفت وقتی حموم بودم یکی پنج شیش بار آروم در حموم رو میزد.میگفت هر چی میگفتم کیه کسی جواب نمی داد و یک بار صلوات فرستادم و بسم الله گفتم دیگه کسی در نزد.اونجا بود که من به جن کمی اعتقاد پیدا کردم و وقتی هم به شهر خودمون برگشتیم خالم در تماس های تلفنیش میگفت که بعضی وقتا یک سایه رو میبینه به سمت آشپزخونه میره و وقتی خودش میره آشپزخونه میبینه کسی نیست.شوهر خالم هم میگفت وقتی به سمت دستشویی میرفته میدیده تو زیرزمین کلی زن با چادر های سفید میزدن و میرقصیدن و میگفت تا گفتم بسم الله انگار ن انگار که کسی اونجا بوده و میگفت اگه بسم الله نگیم بهمون حمله میکنن و به سر و صورتمون مشت میزنن.خلاصه بعد از دوماه از اون خونه رفتن و منم کمی به جن و روح اعتقاد پیدا کردم و ولی تا جن رو با چشم خودم نبینم باورم نمیشه که جن وجود داره.این یک داستان کاملا واقعی بود که براتون تعریف کردم.شرمنده اگه طولانی شد. #پایان

[ یکشنبه 18 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 79 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 18:36 - 1394/12/6
بِسْم الله الرحمن الرحيم
يا حضرت عباااااااس
🙄🙄🙄🙄🙄🙄

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)