close
چت روم
ارسالی جدید_9
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید_9


پدر بزرگم میگفت: یه روز تابستون سال 1330 موقعی که من 18 سالم بود رفته بودم به یه روستایی برای فروختن فرش هایی که خودشون درس کرده بودن موقع برگشتن شب میشه منم سوار خر بودم خره هم سفید بود ساعت نزدیکای 3صب بود نصف راهو رفته بودم به یه جایی رسیدم که از هردو طرف جنگل بود و وسط یه راه کوچک باترسو لرز رفتم داخلش تازه یه چهار پنج قدم ور داشته بودم که دیدم یه گربه پشتم داره راه میاد زیاد توجه نکردم بعد دوسه دیقه دیدم یه ببر داره پشتم میاد ترسیدم ولی دیدم حمله نمیکنه پاهاشو نگاه کردم دیدم به جای دستش یه چیزی شبیه سم بود منم اون موقع نمیدونستم جن چیه بعد چن دیقه باز دیدم یه چیز دیگه پشتم ره میره نز دیکای خونه رسیده بودم که اومد جلوی خرم یه مرد بود که هیکل خیلی درشتی داشت خیلی درشت موهای سیاه که پشتش بود فقط یه چیز بهم گفت و رفت بهم گفت:برو به جون خر سفیدت دعا کن وگرنه تا الان تیکه تیکت کرده بودم

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 11 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 57 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
rana 2:55 - 1395/4/12
چرا جنه بهش گفت برو به جون خر سفیدت دعا کن؟
آخه من این تیکه رو خوب نگرفتم
پاسخ : دقیقا منم درک نکردم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)