close
چت روم
ارسالی از شایان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از شایان


من عاشق اینم که جمعه ها با ماشینم ساعت 6 بعد از ظهر میرم سمت کویر و بیابون از شما چه پنهون که از سکوت و آرامش صحرا لذت میبرم . این داستان که براتون میگم برای پارسال ینی سال 94 هستش . یکی از دوستان من که اسمش آرشا هست یک روز جمعه از من خواست که با من بیاد منم باهاش موافقت کردم آخه آرشا تازه خانومش رو تو یه تصادف از دست داده بود و منم برای این که حال روحیش بهتر بشه باهاش موافقت کردم درضمن من هروقت که میرم صحرا شب رو اونجا میمونم و تا صبح کنار آتیش میشینم . شاید این کار برای خیلی ها عجیب به نظر بیاد اما به من آرامش میده بگذریم با آرشا رفتیم سمت بیابون های اصفهان . تو ماشین داشتیم سیگار میکشیدیم که آرشا رفت تو فاز جن و این حرفا منم گفتم آرشا تو رو خدا از این چرت و پرتا نگو آخه من به این چیزا اعتقادی نداشتم .ساعت 8 بود که از اتوبان خارج شدیم و رفتیم تو دل بیابون ماشین من جیپه و بدون هیچ در و پیکر هوا دیگه تاریک شده بود که آرشا خوابش برد و منم تو حال رانندگیم بودم و یه دفعه چشمم به یه اتاقک گلی افتاد با خودم گفتم برم کنارش همونجا چادر بزنیم رفتم کنارش ایستادم و آرشا رو بیدارش کردم که بیاد کمک از لحظه ای ک رسیدیم من حس خوبی نداشتم آرشا بازم فاز جن برداشته بود همش میگفت چه غلطی کردم با تو اومدم منم گفتم مرتیکه از سنت خجالت بکش اسم خودتو گزاشتی مرد ؟ خلاصه نمیزاشتم حرفاش بره تو مخمون ساعت 12 شب شد و آتیش و روشن کردیم آرشا گفت من میرم تو چادر یه خورده بخوابم حرفایی که تا اون ساعت زده بودیم در مورد خانوم خدابیامرزش بود . من طبق معمول کنار آتیش نشسته بودم و به آتیش خیره شده بودم که یه صدایی که از تو اون اتاق گلی میومد منو از تو حال خودم در اورد راستشو بخواید ترسیده بودم تو ماشینم یه کلت کمری داشتم رفتم و برش داشتم رفتم سمت اون صدا شاید باورتون نشه یه پیرزن با موهای سفید با یه لباس کهنه و پاره با چشمای سیاه که وقتی دیدمش سر جام میخ کوب شدم و وقتی پاهاش که سم بودو دیدمو حتی نتونستم ماشه تفنگمو فشار بدم تا بهش شلیک کنم فقد یه لحظه تونستم آرشا رو صداش کنم و بگم کمک دقیقا گفتم آرشااااااا کمک آرشا با حالت خواب آلودگیش دووید اومد توی خرابه همین که آرشا اومد داخل اون پیر زن غیب شد . به جون خودم هرچیزی ک گفتم اتفاقایی بود ک توی اون شب رخ داد ولی شاید بگید عمرا دیگه بری تو بیابون ولی باید بهتون بگم من یک ماه بعد رفتم اونجا ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد اون خونه خرابه هنوزم هست کیلومتر 5 جاده اصفهان اولین خروجی به سمت کارخونه سیمان

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 11 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 110 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)