close
چت روم
ارسالی جدید_7
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید_7

 

 

من تک فرزند هستم و در حسینیه ای زندگی میکنیم که سه طبقه دارد و این سه طبقه شامل خونه ی ما که طبقه اول هست میشه و طبقه دوم که حسینیه زنانه میشه و طبقه سوم که شامل مردانه میشه.

من حدود یکی دو سال پیش تنها در خانه بودم که احساس هیجان خاصی داشتم.

پدرم سر کار بود و مادرم هم سرکار بود . محل کار مادم کنار خانه ما بود که یک رستوران بود. 

خلاصه من تنها در خانه بودم ، تلویزیون روشن بود و با احساس هیجانم با گوشی ام ور میرفتن

که حس میکردم کسی مرا نگاه میکند داخل اتاقم رفتم ، هیچ کسی نبود ولی کم کم احساس هیجانم داشت به ترس تبدیل میشد . من در اتاقم کلی عروسک که از بچگی ام مانده بود اویزون کرده بودم .

من همان طور که چشمم به گوشی ام بود حس ترس و این که کسی مرا نگاه میکند تنم را میلرزاند. کمی خودم را به بی خیالی زدم ولی بعد از چند دقیقه صدا های ترسناکی از حسنیه ی زنانه میامد من نمی دانستم چکار کنم از ترس اهنگی گذاشتم و با اهنگ هم خوانی میکردم که حس میکردم کسی در را لگد میزند از ترس جیغ کشیدم و گوشی بدون اینکه من کاری کنم اهنگ را قطع کرد.

  از ترس میلرزیدم و فریاد میزدم که ناگهان سایه ای را که حس میکردم در اتاقم راه میرود دیدم از شدت ترس گریه میکردم و دیدم که با سرعت به سمتم می اید بدون هیچ عکس و عملی یهو غیبش زد و بعد از چند دقیقه مادرم درا باز کرد و موضوع را برایش گفتم و دیگر در مورد این موضوع با کسی حرف نزدم و حتی دیگر مادر هم در این مورد چیزی نگفت احتمالا فکر کرد خیالاتی شدم ولی این داستان واقعیت داره و تا به حال در موردش با کسی به جز مادر حرف نزدم . ولی هنوزم که هنوزه حتی با خانواده ام نشستم صدا هاس عجیبی میشنوم ولی نه پدر نه مادرم حتی به روی خودشان نمی اورند. 

 
موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 10 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 62 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)