close
چت روم
ارسالی از اقا ایمان داستان جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از اقا ایمان داستان جن

سلام ایمان هستم از شیراز این داستان روکه واستون تعریف میکنم برمیگرده ب 2سال پیش... من همیشه عاشق فیلم وداستان های واقعی ترسناک دررابطه باجن روح بودم ... ی شب بعد از تماشای فیلم جن گیر که فکرکنم اکثرا این فیلم رو دیده باشیدچراغ هارو خاموش کردم که ب خوابم ساعت حدودا 1شب بود ..اون شب هرکاری کردم خوابم نمیبرد من عادت دارم تو تاریکی مطلق بخوابم حتی ی شب خواب هم روشن نمیزارم همینطور که دراز کشیده بودم وب موضوع فیلم جنگیرفکرمیکردم صدای خنده بلندی رو داخل اتاق خوابم شنیدم واز اونجا که تنها زندگی میکردم ی کم ترس ورم داشت ....چندتا صلوات فرستادم اما صدای خنده ها بلندتروبلندترمیشد...شروع کردم ب خوندن چند تا دعا وسوره های قران اما صدای خنده ها بیشترمیشد ...ی دفعه گوشه سقف اتاق خوابم صورت مردی رو دیدم که حدودا سرش دوبرابر سر یک انسان بود اما فقط سرش مشخص بود وچیزی که تعجب بود این که اتاق کاملا تاریک بود اما صورت اون موجود که حتما شیطان بود کاملا مشخص بودمثل اینکه صورتش بانور اتش روشن باشه موها وریش زرد بلندی داشت وهمینطور که ب من نگاه میکرد میخندید وصدای خنده هاش طوری بود که ازشدت بلندی صداش مغزم میخاست منفجربشه صداش توسرم میپیچیدسعی کردم که چشمم روببندم که نبینمش اما حتی چشم هم که میبستم توذهنم میدیدمش شروع کردم تو دلم دعا خوندم اما چیزی که بازهم باعث تعجب من شد این بود که بااین وجودکه دعا تودلم میخوندم ...شیطان میدونست چ دعایی میخونم واسم دعارو دقیقا میگفت ومیخندید وبهم میگفت فکرمیکنی اگه این دعا روبخونی دست از سرت برمیدارم ودوباره شروع میکرد ب خندیدن .....من ترسیده بودم وازخدا میخاستم کمکم کنه وشر این موجود جهنمیرو از سرم کوتاه کنه در همین زمانی که از شر شیطان ب خدا پناه اورده بودم تلفن خانه زنگ خورد سریع منهم ازخدا خاسته که کسی باشه که بتونم موضوع رو براش تعریف کنم وقتی تلفن رو برداشتم پدرم بود همینقدرکه ازتماسش خوشحال شدم همون اندازه هم نگران بودم که نکنه اتفاقی افتاده که این موقع شب تماس گرفته اخه وقتی ب ساعت نگاه کردم ساعت 3نصف شب بود سعی کردم که موضوع شیطان رو براش نگم که نگران نشه.....وقتی احوالشو پرسیدم گفت .....الان خواب دیدم که شخصی که قابل رویت نبود بهش گفته ب پسرت بگو فلان دعارو بخونه تااز شرشیطان خلاص بشه....وب خاطرهمین تماس گرفته بود و گفت مگه چیزی شده منهم گفتم فردا واستون تعریف میکنم اخه اگه ب پدرم حقیقتو میگفتم نگران میشد منهم نخاستم نگرانش کنم...بعد از خداحافظی تا تلفن رو قطع کردم شیطان با اون خنده های زشتش دوباره ظاهر شد منهم همون دعایی رو که پدرم درخواب بهش نازل شده بود رو خوندم ...وقتی شروع ب خواندن دعا کردم شیطان خنده هاش قطع شد وچنان صورتش قرمز شد که از ناراحتی میخاست منفجر بشه ...بعد از اتمام دعا شیطان غیب شد وتاالان دیگه هرگز ندیدمش ....واز خدا خیلی ممنونم واقعا کمکم کرد ...........این داستان کاملا واقعی بود که واستون نوشتم وازتون میخام تا اونجا که میتونید ب خدا متوصل بشید وهمیشه شکرگزار خداوند باشید....الله نگهدارتون باشه............چند مرطبه هم اتفاق هایی دررابطه باجن واسم پیش اومد که انشالله اگه عمری باقی بود واستون مینویسم..........اگه در نوشتن داستان اشکالی بود بابزرگواریتون ببخشید.........انشالله همیشه درپناه خداوند سالم وشاد باشید.......یاحق #پایان

[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 101 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 18:50 - 1394/12/6
كاشكى اون دعا رو مى گفت ما هم بدونيم ،شايد لازممون بشه.
🤐🤐

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)