close
چت روم
جن در خانه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
جن در خانه

جن 👹 داستان واقعی من: خونه ما ویلایی با حیاطی نسبتا بزرگ درشهرمیناب قرار داره حیاطی با دونخل بزرگ بود و چن درخت پرتقال و لیمو .به فاصله فقط چند متر از خونه ما مدرسه ابتدایی قرار داره.مادرم میگفت حیاط این مدرسه قبرستان محلی بوده که بعد انقلاب صافش کردند و مدرسه ساختن.بارها از مردم محله و همسایه ها در مورد بعضی اتفاقات عجیب خونه های مجاور این مدرسه یا بهتر بگم قبرستان قدیمی شنیده بودم بهرحال ما در این خونه بزرگ شدیم و بسیاری از این اتفاقات رو به عینه شاهد بودیم و صحبت کردن از این رویدادها برامون تقریبا عادی شده بود و بزودی هم فراموش میکردیم اما اتفاقی که میخوام واستون تعریف کنم تا الان با یادآوریش مو به تنم سیخ میشه. سعی میکنم چن تا از برجسته ترین این خاطرات رو در روزهای آینده نیز بهتون تعریف کنم. اون سال سوم دبیرستان بودم .از دوم دبیرستان به مسایل ماورا طبیعی وهیپنوتیزم علاقمند شدم و بمدت هفت سال پیرامون مسایل متافیزیک شامل روح و جن و علوم غریبه بطور تخصصی کار کردم.و در دوران پیش دانشگاهی علم هیپنوتیزم رو ار استاد هنرهای رزمی ام آموختم . اوایل شب بود طبق معمول داشتم از سر تمرین میومدم خونه از رو خیابون روشنایی حیاط ما معلوم میشد اما اونروز دیدم حیاط، کاملا تاریکه کلیدو به درب حیاط انداختم دیدم دوقفله شده .فهمیدم کسی خونمون نیس.بهمین خاطربود لامپای حیاط خاموشن.حیاط ما واقعا بدون روشنایی خوفناک میشد .چراغ حیاطو روشن کردم دیدم درب حال از بیرون قفل زده شده .دگه کاملا مطمین شدم همه رفتن.کلید انداختم قفلو باز کردم درب حالو آروم باز کردم و وارد خونمون شدم کاملا تاریک بود دستمو به دیوار میکشیدم تا کلید برق رو پیدا کنم و لامپو روشن کنم.دستم کلیدو لمس کرد و کلیدو زدم ولی ناگهان🙀 لامپ با صدای وحشتناکی ترکید و تکه هاش تو خونه پخش شد .چه بد بیاری خدا. اخه باید میرفتم تو آشپزخونه لامپ اونجا رو روشن میکردم روشنایی کمسویی از داخل حیاط ،فضای داخل خونه رو کمی روشن کرده بود به سمت آشپزخونه راه افتادم ولی اون چیزی که جلوم دیدم ناگاه منو درجای خودم میخکوب کرد 😱 چی میدیدم خدای من. خواهر کوچلوی6 ساله من بغل چارچوب اتاق خواب مظلوم نشسته بود سرش رو رو زانوهاش گرفته بود .نور کمسوی بیرون درست افتاده بود روش و میدیدم چطور داشت میخ میخ تو چشای من نگاه میکرد.چطور ممکن بود؟ چرا اونو آخه تنها تو این خونه تاریک رها کرده بودن و رفته بودن.اوخی خواهر کوچلوی من .از این کارشون بشدت عصبانی شدم .رفتم سمتش که بغلش کنم ولی انگار نیت منو فهمید خواهرم بلند شد ومث همه بچه کوچک هایی که قهر میکنند از بغل دستم رد شد و سریع رفت تو اتاق خواب. میخواستم برم دنبالش چون اتاق تاریک تاریک بود رفتم لامپ آشپزخونه رو روشن کردم صداش میزدم راضیه راضیه. بشدت عصبانی بود آخه چرا این طفلکو تو خونه با این وضع ول کرده بودن 😤 رفتم سراغ تلفن و به خونه مادربزرگم زنگ زدم.اتفاقا خواهر بزرگم برداشت با عصبانیت گفتم شماها کجایین.گفت اینجا دگه .مهمونی. گفتم مهمونی و کوفت مهمونی و زهرمار این چه کاریه شما کردین؟ گفت عه میثم معلوم هست چته. چکاری مگه کردیم؟.😳 گفتم چرا بچه رو تو خونه حبس کردین خودتون رفتی خوشگذرونی.خدا لعنتتون کنه بیا اینجا من میدونم چکارت کنم..... و کلی حرف دیگه بلاخره گفت بچه کیه چی داری میگی درست حرف بزن گفتم راضیه. چرا تو تاریکی ولش کردین توخونه؟ گفت معلوم هست چی میگی.😳 راضیه اینجا بغل دست منه دیوونه.🙁 بااین حرف خواهرم دگه یادم نیس چطوری گوشیو گذاشتم فقط خیره شده بودم به اتاق خواب تاریک .حتی دگه جرات نمیکردم خواهرمو صدا کنم .دگه تا ته ماجرا رو خونده بودم😱 جن انتظار داشتم دختره هرلحظه از چارچوب درب سرک بکشه بیرون منو نگاه کنه.ولی خبری نبود یواش یواش پاورچین به سمت اتاق رفتم هی سرم رو بیشتر و بیشتر داخل اتاق میبردم دستمو با ترس و لرز دراز کردم کلید اتاقو روشن کردم یهو 😱😱😱 اتاق روشن شد و هیچ چیزی توش نبود😰 دختره غیب شده بود. سریع رفتم وضو گرفتم و طبق اموزشهای پدرم دورکعت نماز خوندم.قرآن تلاوت کردم و ادعیه دفع اجنه خوندم. ولی تا یک سال به خانوادم هیچ تعریف نکردم.چون عمرا دگه خواهر برادرام جرات میکردن تو اون اتاق بخوابند

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 78 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 19:20 - 1394/12/6
مطالب جالبه دارى واقعاً دستت درد نكنه.برادر خداقوت😉
پاسخ : زنده باشید
ممنونم بابت نظراتون

داش علی 16:53 - 1394/11/15
عالی
پاسخ : ممنونم

سحر 16:29 - 1394/11/15
وب خيلي خوبي دارين هم وبتون هم قالبتون خييييلي قشنگه
پاسخ : ممنونم لطف داری

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)