close
چت روم
ارسالی از مهسا_2
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مهسا_2


من مهسا هستم ازهمدان یه برادر دارم ک 24سالشه این داستانی ک میخوام تعریف کنم 😵ددرصد واقعی هست خونه ما آپارتمانی هست ۸سالی میشه ک ما توی این خونه ساکن هستیم من اوایل ک اومده بودیم توی این خونه کوچیک بودم ولی صداهای خیلی بدی در اتاقم میشنیدم هنوزم میشنوم اوایل چون کوچیک بودم زیاد درگیره جن و روح نبودم و چیز زیادی ازشون نمیدونستم تا اینکه یه روز محسن(داداشم)برام تعریف میکرد دیشب ک از تشنگی از خواب بلند شدم اومدم در یخچال رو باز کردم و آب خوردم بوفه ما پشتش آینه داره و دقیقا رو ب روی آشپزخونه هست و هرچیزی ک توآشپزخونه باشه دقیقا توی آینه بوفه معلوم میشه محسن ک بطری آب روگرفت و داشت آب میخورد همینجوری ک آب میخورد داشت ب آینه نگاه میکرد ک یهو ی نفر دید ک روپوش سفید تنش هست پشتشه محسن از ترس داشت سکته میکرد ک یهو برمیگرده و میبینه کسی پشتش نیست اون شب نه من خونه بودم و نه مادروپدرم خونه یکی ازاقوام مونده بودیم محسن ک برای من تعریف کرد چونکه اون شب خونه نبودم زیاد باورنکردم چون باچشمای خودم تا اینکه ی روز توخونه تنها بودم یه چیز سیاهی از اتاقم رد شد من توی هال بودم و این صحنه رو دیدم برای مادرم این داستان رو تعریف کردم ولی گفت توهم زدی ولی من واقعا اون سیاهی رو دیدم گذشت و گذشت تا اینکه چند روزه پیش مادرم رفته بود کلاس پدرمم طبق رواله همیشه سرکاربود و برادرمم همینطور من فقط خونه تنها بودم روی مبل دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود گوشی رو مستقیم توی دستم گرفته بودم دیدید دیگه ک اگه چیزی رو مستقیم بگیریم پشتش هم پیداست ک چ چیزایی هست پشته گوشیه من اتاقم پیدا بود همینجوری ک داشتم باگوشیم کارمیکردم یهو همون سیاهی رو با تواتاقم دیدم ولی این بار داشت نزدیکم میشد راستش من هیچ وقت قیافشو ندیدم چون کلا سیاهه نمیدونم جنه،شیطانه و یاانقدر نزدیکم شد ک ی جیغ کشیدم و بلافاصله با جیغ من غیب شد خیلی ترسیدم تا مادرم اومد داستانو براش تعریف کردم ولی فقط خندید یبارهم روی مبل دراز کشیده بودم مبل تکون میخورد جوری تکون خورد ک جلوی چشم مامانم افتادم پایین ولی متاسفانه مامانم فقط افتادن پایینه منو دیده بود و تکون خوردن مبل رو ندید🐠هرچقدر خواستم بهش ثابت کنم ک این خونه توش ی سریا جز ما دارن زندگی میکنن پارسال لوازمم گم شد فکر کردم مادرم برداشته ولی اون قسم خورد ک برنداشته امسالم این اتفاق چندبار برام افتاد حتی برای مامانمم چندبار افتاد ک با تیکه بهم گفته هه فکرکنم راس میگی اینجا جن هست نمیدونم چجوری بهش ثابت کنم ک خونه ما و مخصوصا اتاق من توش ی سریا جز من زندگی میکنن بعضی وقتا حتی ازتوی اتاقم صدای خِس خِسِ یه نفر میاد🐊من هنوزم میترسم ک توی این خونه تنها بمونم...���

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 06 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 37 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)