close
چت روم
ارسالی از رامینا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از رامینا


سلام من رامینا هستم و این داستان دروغ نیست و واقعیته من و بابام و مامانم برای تعطیلات تابستونی به یک روستا به نام جاسب رفتیم که بابابزرگ مامانم اهل اونجاست ساعت دوازده ظهر بود که رسیدیم من رفتم تو یکی از اتاقا و خوابیدم فکر کنم بعد دو سه ساعت احساس کردم تشنمه پاشدم رفتم دیدم مامان بابام نامه نوشتن که ما رفتیم سر چشمه ما هم خونمون اخر روستا بود بغل حموم خرابه رفتم اب خوردم حس کردم یت دست سیاه و سرد روی دستمه ترسیدم و تو دلم بسم الله گفتم اما نرفت لیوان از دستم افتاد از ترس نمیدنستم چی کار کنم گفتم عیب نداره و برگشتم و یه زن قد بلند با موهای سیاه و معلق در هوا دیدم از ترس بیهوش شدم و دیدم مامانم و بابام دورم جمع شدن گفتن دو اشپز خونه بیهوش بودی منم کل ماجرارو تعریف کردم و دیگه تو اون خونه تنها نموندم البته دوباره اون زنو دیدم اما میدونم اون نمی خواد اذیتم کنه  

 

 

مرسی که خوندید این داستانو و معذرت می خوام که طولانی شد

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 06 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 88 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)