close
تبلیغات در اینترنت
خرابه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خرابه

در یکی از کشورهای همسایه پسر بچه 9ساله در حال بازی با دوستان خود در یک خرابه ای بود (این خرابه بعلت عدم سکونت آدمیان به محل زندگی جنها تبدیل شده بود)در حالیکه با بچه های دیگر بازی میکرد یک گربه سیاه میبنند وچون این بچه نترس بود گربه را گرفته و شروع اذیت وآذار گربه بیچاره کرد از آنطرف بچه های دیگه هم اونو تشویق میکردند.پسر بچه یک چاقوی کوچک همراه داشت که با اون چاقو چندین ضربه به گربه بخت برگشته میزد طوری که خون از کمر گربه جاری شد.پسر بچه نمیذاشت که گربه فرار کنه.درنهایت اذیت گربه بحرف آمده وگفت (تورا خواهم کشت وراحتت نمیگذارم) پسر بچه باشنیدن حرفهای گربه ترسید و روبه دوستان خود کرد وگفت بچه ها شما هم شنیدین گربه حرف زد شما هم شنیدین چی گفت.پسر بچه ودوستانش از کار خود دست بر نداشته و به آذار گربه ادامه دادند.در همان خرابه دوتا گربه کوچک دیگر هم دیدند واونها اینقدر زدند وآذار دادند تا بچه گربه های بیچاره مردند. زمانیکه پسر به خانه برگشت حالت معمولی خود را از دست داد وشرو ع به جیغ زدن کرد وبا ترس داد میزد ومیگفت یک زن با صورت خیلی زشت وقبیح دنبالم میکنه .پسربچه از وحشت غش کرد و تمام بدنش به لرزش افتاد.والدینش با دیدن وضعیت فرزند خود پریشان شده دست بدامن دوست وآشنا شدند. این حالات وحرکات پسرک در حدود 4ماه ادامه داشت وبه اشخاص زیادی مراجعه کردند دعا ها و دستورها بود که انجام میدادند هر روز در خانه قرآن تلاوت میکردند تا آنجا ئیکه حتی خود بچه هم شروع به خوندن قرآن کرده بود. ولی نتیجه ای نمیگرفتند. ویکروز یک حالت عجیب به بچه دست داد .جنها بدنش رو با قدرت تمام قفل (از حرکت افتاده) کردند واین حالت 10 روز ادامه داشت خود شما تصور کنین در این ایام چه بحال والدین بچه گذشت.یکی از استادان پس از معاینه تشخیص داد که جنها سحر به خوردش دادند ودعا ئی تجویز کرد که روی آب خوندند وبخورد پسرک دادند.تا اینکه چیزهای عجیبی از شکم بچه خارج شد . در یکی از روزها آن جنها میخواستند پسر بچه رواز طبقه سوم ساختمان به زیر پرتاب کنند ولیکن خداوند کریم عنایت ورحمت نموده پسر بچه از مرگ حتمی نجات یافت. آنها میخواستند از بچه انتقام بگیرند مثل انتقام بزرگان از یکدیگرو انگاری که به عمد یکی از اونها رو کشته. . نهایتاًبا وساطت دوستان استادی ماهر را پیدا کردند که از این حالات خبر داشت وسریع شروع به خوندن کلام خدا ودیگر قسم های معروف نمود تا اینکه (صدائی از زبان پسر ک شروع به صحبت کرد ) این خودش من اذیت کرد من کارش نداشتم. واستاد به آن جنی گفت شما خود میدانید که این پسر بچه ای بیش نیست ونمیدانست شما جن هستین و شما رو نمیشناخت . تااینکه بالأخره باصحبتهای زیاد و استادانه جنی رو قانع کرد که دست از اذیت بچه بردارد واز وجود پسر خارج شد به شکرانه پروردگار حال پس روز بروز بهتر شده بود ولی پسر بچه بچه میگفت من هنوز یک مرد بزرگ وزشت وقوی میبینم تو خونمون که در گوشه اتاق ایستاده. امیدوارم ماجرای پیش آمده عبرتی باشه برا همه ما که فرزندانمان رو متذکر بشیم هیچوقت به حیوانات آذار نرسونن تا زمانیکه مارو اذیت نکردند. باید به بچه هامون یاد بدیم قبل از مغرب به خونه برگردند وحداقل تا ساعتی از خانه خارج نشن چون مغرب موقع خروج جنها از زیر زمین و از پناهگاه های خود شونه ودر سطح زمین پخش میشن وشروع به فعالیت میکنن .

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 54 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)