close
چت روم
ارسالی از ماندانا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ماندانا


سلام من ماندانا هستم ۱۹ سالمه و میخام براتون واقعه ای رو تعریف کنم که حدود چهارسال پیش اتفاق افتاد .

من و پدر و مادرم برای عید دیدنی به دیدن دایی بابام رفتیم که بنده خدا ۹۳ سال عمرشه.خونشون هم یه خونه ی قدیمی با یه درخت بزرگ وسطش هست.خلاصه ما از عصر رفتیم عید دیدنی تا شب و گفتیم یه سر بع ایشون هم بزنیم تموم شه عید دیدنی یامون😁رفتیم اونجا داشتن شیرینی و چایی میاوردن که من حوصلم سر رفت تصمیم گرفتم برم تو حیاط هوا بخورم یه نیم ساعتی از ورودم به حیاط نگذشته بود که حس کردم باد خیلی ملایمی وزید در حالی که داشتم لذت می بردم حس کردم شخصی پشت اون درخت بزرگ نشسته و داره منو می پاد از ترس قفل کرده بودم ولی خیلی زود به فکرام زورکـــے خندیدم و دوباره نیگا کردم و دیدم الهی شکر نیستش همینطوری سردرگم بودم که احساس کردم کسی منو صدا میزنه برگشتم سمت صاحب صدا دیدم همون شخص(البته فکر کنم)یه متریم ایستاده و داره صدام میکنه من نمیدونم چرا ولی واقعا به جای ترس تعجب برم داشته بود به جای اینکه چشامو باز و بسته کنم یا فرار کنم یا چمیدونم یه کاری کنم ،رفتم طرفش یه پسر بود که صورتشو نمیدیدم عیــــن توی خواب ها ولی مثــل اون اراجیفی که قدش بلند باشه این حرفا نبود.بهش خیلی نزدیک شدم اما دست خودم نبود سرشو اورد بالا و من یه پسر معمولی و خیلی خوشتیپ(نمیدونم چرا ولی اون لحظه اصلا ازش نترسیدم شاید به خاطر سیمای جذابش بود) ولی با چشمای خیلی عجیب که انگاری با اب رنگ درست شدن رو دیدم ناگهان دیدم دهنش نمی جنبه ولی داره حرف میزنه و گفت که ما تو رو قول گرفتیم یهو چشامو ناخداگاه بستم و باز کردم و دیدم وسط حیاد واستادم و هیچکی نیست😑 سریع برگشتم داخل که دیدم مامان بابام دارن بلند میشن همه ماجرارو براشون تعریف کردم و گفتم چطور متوجه سرو صدا نشدن همشون تعجب کردن که اصلا صدایی نبوده تازه بابامم دستشو انداخت دور گردنم که خیالاتی شدم و الان شبه و ممنکه هر چیزی رو با چیزی اشتباه بگیری و از این حرفا...ولی دایی بابام یه اه کشید و گفت خونه ی ما جن و این حرفا نداره ولی اون اجنه ها مسلمونن و با کسی کاری ندارن ولی اونطوری که شنیدم اونا....)همون موقع بابام ادامه داد اونا از زمان تولدت در کنار تو بودن و بهت کمک می کردن تا اینکه بزرگ شدی و اونا قول تو رو گرفتن تا باهاشون ازدواج کنی و نسلشون رو ادامه بدی و اون پسر اجنه ای بود که در کنار تو بزرگ می شد همسن توست از شنیدن این حرفا داشت حالم یجوری می شد یهو دیدم همون پسر گوشه ی اتاق ایستاده و احساس کردم دستامو یکی یاره با دستای لاغرش می گیره جیغ زدم و پریدم بغل بابام بابام که حال و روزمو دید فرداش منو برد پیش پدر یکی از دوستاش که جن گیره و تمام ماجرا رو تعریف کرد اون گفت که دخترتون جن زده که ابدا نیست 😕 ولی به وضوح معلومه که اجنه ها اونو به عنوان عروسشون میخان .....

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 05 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 62 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Yashar 14:29 - 1395/4/27
اینکه بیشتر عشقی بود تا ترسناک
پاسخ : دقیقا خخ

ساناز 19:44 - 1395/4/5
ببخشیدا ولی داستانتون زیادی تخیلی بود بعدم جن مسلمان اصلا خودشو به آدم نشون نمیده معمولا جنای کافر خودشونو نشون میدن که فکر نمیکنم اینطوری جذاب باشن
پاسخ : نه جن ربطی به کافر و مسلمون بودن نداره تنها فرقشون تو اخلاق و ازارشونه ...

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)