close
تبلیغات در اینترنت
ارسالی از مصطفی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مصطفی


سلام .....مصطفي هستم ١٨ ساله از جاسك

اين داستان مربوط به مادر بزرگم ميشه

و از زبون خودش ميگم:

وقتي بچه بودم با دوستام ميرفتيم لب دريا و از عصر تا مغرب بازي ميكرديم

مردم بهمون هشدار ميدادن كه كه مغرب اون ورا نباشيد چون ار مغرب تا عشا وقت بيرون اومدن جن هاست

ولي ما حرفشونو جدي نميگرفتيم و بازيمونو ميكرديم

ي روز نزديك مغرب بود و داشتيم با خاك و ليوان قلعه درست ميكرديم كه يه صداي عجيب شنيديم 

به پشتمون كه نگاه كرديم ديديم يه موجود چار پنج متري كه خط هايي مثله گور خر داشته و شبيه تمساح بوده به سمتمون ميومده 

جيغ كشيديم و فرار كرديم به سمت خونه 

ديديم اين موجود وارد اب شد و رفت

 

رفتيم خونه و به مادرم تعريف كرديم

مادرم مارو برد پيش يه عالم و ازمون خواست كه موضوع رو تعريف كنيم

خلاصه ما هم تعريف كرديم 

عالم گفت خيلي شانس اوردين...

چون اين موجود از سمت كوه به دريا ميرفت

 اگه از دريا به سمت كوه ميرفت شما الان زنده نبوديد 

خلاصه ماهم عبرت گرفتيم و ديگه لب ساحل نرفتيم

 

ببخشيد اگه كوتاه بود

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 05 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 52 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)