close
چت روم
ارسالی از امیرر
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از امیرر


سلام ، من امیرم ، داستان خودم رو میخوام براتون تعریف کنم ،یه سال عید رفتیم روستامون تو مازندران،از روستاهای بخش مرزن آباد، ⛺️⛺️⛺️

دو روز از عید گذشته بود که من دچار سرما خوردگی شدید شدم ، حالم خیلی بد بود برای همین مدام، تو خونه پدر بزرگم درحال استراحت بودم نزدیک غروب بود که، از جام بلند شدمو از پنجره بیرون رو تماشا کردم ، قبرستون روستا تا خونه بابا بزرگم کمتراز ۲۰ متر فاصله داشت از پنجره یه نگاهی بــه قبرستون انداختم ،دیگه داشت کامل تاریک میشد ، اسب سفیدو عجیبی داشت روی قبرا راه میرفتو به قبرا نگاه میکرد برام عجیب به نظر میرسید اسب به نظر حالت عادی نداشت، به خاطر گلو درد شدیدی که داشتم ، توجهی نکردمو دوباره سرجام دراز کشیدم و خوابم برد ،( عمو هامو بابام هم شب تو سالن کنارم گرفتن خوابیدن)اون لحظه من احساس میکردم بدن درد شدیدی دارم ، برا همین سرجام دراز کشیدم و چشمامو بستمو خوابیدم ، شب از خواب بلند شدم گوشیمو نگاه کردم دیدم ساعت سه نصف شبه ، پتو رو دادم پایین و گرفتم نشستم ، یه نگاه به جلوم کردمو ،بعدش رومو گرفتم سمت راست ، دیدم یه چیزی بغل دستم به فاصله نیم متری کنارم نشسته بود ، روشو انداخته بود پایین و اصلا به من توجهی نمیکرد ، یهو بدنم سرد شد ، اونطور که متوجه شدم ،حدود چهل تا گیس بافته داشت و از اجزای صورتش چیزی قابل تشخیص نبود و صورتش کاملا تاریک و غیر قابل دیدن بود، ترسیدم تو دلم به خدا پناه بردم ،نمیدونم چیشد با اون گلو دردم صدا زدم گفتم تو کی هستی ، باتوم ، تو کی هستی ، اما اصلا جوابی نمیداد ،و تنها صدایی که ازش میومد صدای ملچ و ملوچ بود انگار که چیزی داشت میخورد ،یا داشت چیزی زیر لب میگفت، با اینکه ترسی وجودم رو گرفته بود اصلا نفهمیدم چیشد دوباره از ترس ، سرمو گذاشتم رو بالش و تظاهر کردم چیزی ندیدم وخوابم برد، صبح ماجرا رو برای پدرم تعریف کردم ، اول حالت خاصی تو چشاش دیدم انگار متوجه یه چیزی شده بود ولی بعد خودشو یه تکونی دادو به شوخی گفت چیزی نیس یه گاو دیدی بعد سریع راهشو گرفت به سمت آشپز خونه و از پیشم رفت ... مطمعنم یه چیزی رو میدونست و نمیخواست به من بگه ، بعدها از یه شخصی اسم جنی رو شنیدم به نام چهل گیس ، این بود که حدث زدم شاید اینی که من دیدم همون چهل گیس باشه یا شایدم همزاد من بوده باشه،،، شمال شبهای عجیب و ترسناکی داره واقعا این رو من که شبها برای ابیاری باغ تو باغا میخوابم دارم بهتون میگم...

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 05 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 50 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)