close
چت روم
دختر عمویم طلا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
دختر عمویم طلا


سلام

داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط به دختر عموم طلا هست.ما بختیاری هستیم و روستامون بین دو کوه بلند هست(کمران).یه روز صبح بیدار شدیم طلا نبود.اونموقع طلا تقریبا 17.18 سالش بود.گفتیم حتما رفته سبزی بچینه یا شیری بدوشه.کم کم نگران شدیم تا تاریکی هوا کل آبادی رفتن داهات های نزدیک.هرجا که عقلمون میرسید رو گشتیم شب مردا با چندتا سگ رفتن تو کوه ها ولی دم صبح اومدن خبری نبود.چندروز گشتن ادامه داشت تااینکه بابام گفت احتمالا خرس یا گرگ طلا رو برده.بعد از 4 روز طلا رو از دور دیدیم که با سرعت از تپه به سمت آبادی میاد.با لباسای پاره صورت چنگ زده و زخمی.بعداز پرس جو گفت چشامو باز کردم دیدم تو یه طویله چوبی رو صندلی دستو پام رو بستن.بعد چندساعت در طویله باز شد موجوداتی با قد نیم متری موهای بلند پاهای سم دار(جن).تو طویله فقط چشماشون معلوم بود با یکم نور فقط هیکلشون معلوم بود.بزرگ قبیلشون که همه ی اون جن ها هم به زبون بختیاری صحبت میکردن به طلا گفته بود پسر یکی از جن ها از تو خوشش اومده باید اینجا بمونی.گفت باید نون مارو بخوری تا بتونی با ما باشی. طلا گفت نون سبز رنگ کوچیکی داشتن.من دهنمو بستمو فقط منو میزدن ولی نمیخوردم.بالای آبادی ما یه امامزاده هست که خیلی فقیر هست نه گنبدی داره نه گلدسته ای فقط یه اتاق کوچولو زیارتگاهشه که ما اونجا بهش میگیم پیر. خیلی هم شفا ازش گرفتیم.طلا گفت جن ها نماز صبح خوندن رفتن بیرون.درباز شد یه اقای قد بلندی با لباسای سفید اومد دستامو باز کرد گفت دنبال من بدو و پشت سرت هم نگاه نکن تا آبادی رو ببینی.طلا با زجه میگفت منو ببرین امامزاده پیر. فردای اون روز عمومینا هرچی زودتر خونه تو اصفهان گرفتن اسباب کشی کردن رفت.طلا الان دوتا بچه داره هیچوقت به ابادی برنگشت و اسم پسرش رو پیر کذاشته و میگه بعد خدا فقط مدیون پیرم....

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 05 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 65 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)