close
چت روم
داستان جن_3
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن_3


سلام.این داستان مریوط به دوست بابابزرگمه و تقریبا مال ۶۰ ساله پیشه که تو روستا زندگی میکردند(قدیما برای اینکه گندومو آرد کنن به روستای دیگه ای میرفتن صبح حرکت میکردن و نزدیکای غروب برمیگشتن حاج ممد که اسم دوست بابابزرگمه یه کاری براش پیش اومد که نتونست صبح بره به جاش بعد از ظهر میره،وقتی به اونجا میرسه و گندوماشو آرد میکنه میخواد برگرده تقریبا شب میشه آردا رو میذاره پشت الاغش و حرکت میکنه،وسطای راه که بوده بار الاغش کج میشه ایست میکنه و بارشو صاف میکنه یه کم دیگه که میره دوباره بار الاغش کج میشه دوباره صاف میکنه دفعه سوم که بار الاغش کج میشه برمیگرده میخواد صاف کنه توی تاریکی یه چیز خیلی قد بلند و سیاه که صورتشم زیاد معلوم نبود میبینه حاج ممد میفهمه که اون آدم نیست بعد موجوده میگه بذار کمکت کنم از اونجایی که حاج ممد خیلی شجاع بوده خنجره شو درمیاره میگه اگه نزدیک بشی با این میزنمت بعد همونطور که بار الاغش کجه حرکت میکنه اونم از پشت سرش میومده نزدیک روستا که رسیده موجوده غیب میشه خودشم از ترس بیهوش میشه الاغشم میره تو روستا مردم الاغو میبینن ولی حاج ممد نبوده میرن دنبالش میگردن بعد پیداش میکنن میبرنش خونش تا چند هفته حرف نمیزده و لال شده بوده بعد چند هفته داستانو تعریف میکنه بعد یه مدتم دیوونه میشه)

 

 

#ftmh.r

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 05 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 74 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)