close
چت روم
ارسالی از ساراا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ساراا


سلام ساراهستم ازسرخرود ، تقریبا ۴ سال پیش که ایران کتان کارمیکردم هرشب ساعت دوازده ازسرکارتعطیل میشدیم ومن اون شب که شوهرم خواب بود نتونست دنبالم بیاد مجبورشدم تنهایی برم خونه سرکوچمون که رسیدم جرات نداشتم داخل کوچه بشم کوچه طوری بود ادم روزم ووحشت میکنه چه برسه به شبش ، پراز درخت و خونه های خراب داشت وساختمانهای نیمه کاره من درست سرکوچه ایستاده بودم نه پیش میتونستم برم نه اون وقت بیرون میتونستم بمونم خداخدامیکردم یکی پیدابشه منو تادم درمون برسونه یکدفعه نفهمیدم یک مرد باصورت پوشیده وسط کوچه ایستاده اروم داره میره ذوق کردم به طرفش دویدم وبهش گفتم اقاحالاکه مسیرمون یکیه میتونیین منم تادم درمون برسونید اخه ازاون قسمت کوچه که دریک باغ بزرگه میترسم هیچی نگفت فقط باسرش موافقت کرد که باشه باهم همراه شدیم اما هرچی داخل کوچه پیش میرفتم بیشتراز ش میترسیدم اما چاره نداشتم باید تحمل میکردم تاخونه برسم هرکاری کردم صورتشو ببینم موفق نشدم صورتش خیلی تاریک بود ازاون پلیورهای کلاهدارگذاشته بود باتاریکی شب قاطی شده بود دیگه داشتم ازترس میمردم دم درکه رسیدم ایستاد ازش تشکرکردم گفتم اقا ممنونم منو رسوندین بازم حرف نزد سرش یکسره پایین بود روشو برگردوند تاسرپیچ برسه غیب شد گفتم شاید چون خسته ام توهم زدم اما وقتی این داستانارو خوندم فهمیدم اون موجود انسان نبوده ...

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 04 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 55 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 0:43 - 1395/4/5
ولی اگه به داستان دقت کنی اون به خاطر اینکه میترسیده با اون مرده یا همون جنه همراه میشه
پاسخ : ولی فکر نکنم اینطور باشه...

رعنا 18:27 - 1395/4/4
به نظر من اگه خودش تنهایی می رفت خیلی بهتر بود
پاسخ : تنهایی رفت دیگ خخخخ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)