close
چت روم
ارسالی از طرف محمد_2
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از طرف محمد_2


سلام محمد هستم بیست و یک ساله از تهران اینی که میگم کاملا واقعیه کلاس سوم بودم تقریبا ده سالم بودم. خونمون باغستا غربی کرج بود بابام راننده تاکسی بود ساعت سه شب میرف تا یازده ظهر سر کار یه روز امد خونه گفت یه چیزی میگم نترسید اینم بگم که اتاقای ما رو به رو هم بود و اینه اتاقه پدر مادرم رو به رو در بود یعنی اگه درا باز بود تا ته اتاق من معلوم بود خلاصه گفت که دیشب داشتم جلو اینه موهامو شونه میکردم که دیدم یکی از اتاقت امد بیرون فکردم محمده رفتم تو اتاقش دیدم خوابه خلاصه یه چند تا از فامیلامونم دیده بودن از اتاقه من یه همچین چیزی میاد بیرون بعد چند وقت که ترس هممون ریخت همه چی عادی بود تا یه شب که من خواب بودم فک کنم ساعت4 صب بود یهو بابام بیدارم کرد شروع کرد به کتک زدن من خیلی بد میزد تمام تنم کبود بود اینقد بد زد که بیهوش شدم فرداش تو مدرسه از درد میپیچیدم امدم خونه بابام خونه بود که دیدم انگار نه انگار کاری کرده حرصم گرفت گفتم برا چی دیشب من و زدی مگه چیکار کردم که گفت من دیشب وقتی رفتم مادرتم بیدار بود من کی زدمت که روپوش مدرسه رو در اوردم نشونش دادم تنمو بابام ی دوس داشت بش میگفتم سید خیلی ادم خوبی کلا چهره نورانب داشت زنگ زد بنده خدا سریع امد خونه ما تا منو دید شوکه شد رفت تو اتاقم وقتی امد بیرون وحشت زده بود هیچی نگفت فقط یه دعا نوشت اینم بگم که چون تو شهرستانش و زیاد از این داستانا بود بلد بود چیکار کنه جن گیری بود برا خودش خلاصه دعار و نوشت انداخت تو ی لیوان اب داد من خوردم بدم یه دعام نوشت گذاشت تو اتاق من بعده اون دیگه چیزی ندیدیم

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 04 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 37 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)